چگونه پروژه «جامعه مدني» به «مبارزه مدني» تبديل شد؟
پیام فضلینژاد
خبرگزاري فارس: در نيمه اول دهه 1370، اجماعي گسترده ميان محافل اروپايي و آمريكايي پيرامون تحقق «جامعه مدني» در ايران شكل گرفت و يك كمپ سياسي قدرتمند آن را پشتيباني ميكرد. اركان بنيادي اين كمپ را «مركز مطالعات دموكراسي» انگليس، «شوراي روابط خارجي» آمريكا و «انجمن سياسي خارجي» آلمان ميساختند.
زمينههاي كودتاي نرم
اسفند 1375، معاون وقت وزير خارجه آمريكا در مقدمه گزارش «شوراي روابط خارجي» پيرامون پروژه «جامعه مدني» در ايران نوشت: «اين جريان (هواداران جامعه مدني) بخشي از يك حركت فراگيرتر جهت متلاشي كردن اقتدار ديني جمهوري اسلامي است... و مشروعيت هر نوع حكومت ديني را زير سؤال ميبرد.اين گزارش هنگامي منتشر شد كه «محمد خاتمي» سخت مشغول مبارزات انتخاباتي براي هشتمين دوره رياستجمهوري بود و از قضا «جامعه مدني» را به عنوان شعار تبليغاتياش برگزيد!
زيرساختهاي پروژه جامعه مدني از سال .1988م در «مركز مطالعات دموكراسي» دانشگاه وست مينستر لندن توسط «جان كين» (نظريه پرداز سرويس اطلاعات خارجي انگليس، MI6) بازتوليد گشت و با آغاز دهه 1370 به پروژه اصلي روشنفكران سكولار ايران بدل شد. «بنياد مطالعات ايران» كه به رياست «اشرف پهلوي» در واشنگتن. دي.سي فعال است، از محافل برجستهاي بود كه از سال 1372 در فصلنامه «ايران نامه» پروژه جامعه مدني را از اين مركز انگليسي اقتباس كرد و تحقق آن را شرط لازم فروپاشي ايدئولوژيك نظام جمهوري اسلامي دانست. پژوهشگران اين بنياد، مانند «علي بنوعزيزي» و «هوشنگ اميراحمدي» اعتقاد داشتند كه ساختارهاي جامعه مدني به گسترش سكولاريسم در ايران كمك ميكند و تنها نيرويي كه توان انجام اين «مأموريت» را دارد، اعضاي حلقه كيان (موسوم به روشنفكران ديني) هستند. حتي گروهكهايي مانند سازمان فدائيان خلق (اقليت) نيز با كنار نهادن مشي و مرام تروريستي، خود را هوادار «جامعه مدني» جا زدند. استدلال آنان كه 14 مرداد 1371 به قلم «بهروز خليق» در ماهنامه «كار» منتشر شد، اين بود كه پروژه جامعه مدني بايد نقطه آغاز براندازي نرم جمهوري اسلامي تلقي گردد؛ مبارزهاي كه اين بار ماحصل «تحولات فكري در بخشي از نيروهاي درون نظام مانند محمد خاتمي است.»
در نيمه اول دهه 1370، اجماعي گسترده ميان محافل اروپايي و آمريكايي پيرامون تحقق «جامعه مدني» در ايران شكل گرفت و يك كمپ سياسي قدرتمند آن را پشتيباني ميكرد. اركان بنيادي اين كمپ را «مركز مطالعات دموكراسي» انگليس، «شوراي روابط خارجي» آمريكا و «انجمن سياسي خارجي» آلمان ميساختند و جلسات منظمي را براي رايزني با كساني كه به «اصلاحطلبان» شهره شده بودند برگزار كردند. چهره پنهان رايزنيها در آن هنگام، «جان كين» بود. او كه از سال 1374، در پوشش استاد كرسي «جامعه مدني» دانشگاه «وست مينستر» انگلستان تعامل خود را با «حسين بشيريه» و «عبدالكريم سروش» آغاز كرد، پس از دوم خرداد 1376 بارها به تهران آمد. سروش و بشيريه، سالها در انگليس اقامت داشتند و در دهه 1370، يك پاي آنان در مركز پژوهشي لندن و يك پاي ديگرشان در حلقه هاي سياسي ايران بود. از سال 72، سروش در «حلقه كيان» مأمور تبليغ پروژه جامعه مدني به عنوان اصلي ترين «مسأله روشنفكران ايران» شد و از سال 73، بشيريه نيز در «مركز بررسيهاي استراتژيك رياست جمهوري» آن را در قالب «پروژه توسعه سياسي» صورتبندي نمود. هدف اين پروژه، دگرگون ساختن ماهيت جمهوري اسلامي از درون نظام و «گذار به دموكراسي» بود. از دل اين دو محفل، در سال 1374 «حلقه آئين» با محوريت «محمد خاتمي» متولد شد كه سروش، بشيريه، حجاريان، تاج زاده، ابطحي، كديور و مجتهد شبستري از اعضاي اصلي آن به شمار ميرفتند؛ حلقهاي كه بعدها شعار و سياستهاي خاتمي را براي شركت در انتخابات رياست جمهوري 2 خرداد 1376 بر محور «گفتمان جامعه مدني» صورتبندي كرد.
تا سال 1375، چهرههاي برجسته اين سه حلقه در پوشش فرصتهاي مطالعاتي و بورسهاي پژوهشي بيشترين سفر رابه ايالات متحده، انگلستان و آلمان داشتند كه جنجاليترين آن، سخنراني محرمانه «عبدالكريم سروش» در «انجمن سياست خارجي» آلمان در سال 1374 بود. افشاي اين رايزنيهاي محرمانه، واكنشهاي فراواني را در ايران برانگيخت. چنين فعاليتهايي، گاهي با اعتراض طيفي از شخصيتهاي آكادميك مواجه نيز ميشد. مثلاً در اسفند 1374، اساتيد «كالج استير» در ويرجينيا با انتشار پژوهشي اعلام كردند كه روشنفكران ايراني، اقتباسي ناقص و پرغلط از معنا و مبناي جامعه مدني انجام دادهاند و «تئوري هاي آنان فاقد حداقل استانداردهاي علمي و اصول معتبر فلسفي است.»
روزنامه كيهان در آن ساليان، اين رويكرد را با حساسيتي عميقتر و از منظري جامعتر دنبال ميكرد. «حسين شريعتمداري» بارها در مقالات خود هشدار داد كه مبلغان تئوري كهنه «جامعه مدني»، مباحثات علمي را بازيچه منافع و مطامع سياسي خود ساختهاند. او فاش كرد كه روشنفكران حامي خاتمي براي «جعل» وجههاي علمي براي خود و پروژه سياسيشان، حتي دست به «جعل» نامه حمايتي اسلامشناسان بزرگ ميزنند. «حامد الگار» از بزرگترين اسلام شناسان معاصر و استاد دانشگاه بركلي، در 16 مرداد 1375 با ارسال نامهاي خطاب به شريعتمداري، رويكرد او را تصديق كرد و نوشت: «اين افراد (در ماهنامه كيان) زير پرده روشنفكري و تجدد و اصلاح ديني، در پي براندازي اساس جمهوري اسلامي هستند.»
پاسخ به اين انتقادات را ماهنامه «پر» (چاپ آمريكا) به سرعت در ويژهنامه تابستاني خود منتشر كرد؛ نشريهاي كه گردانندگان آن ايراني تبارهاي صهيونيست مانند «رويا حكاكيان»، «رامين احمدي» و... هستند و به نحوي علني با لابيهاي امنيتي اسرائيل در آمريكا براي براندازي نرم جمهوري اسلامي تعامل دارند. اين ماهنامه در شماره 127 خود نوشت در پروژه «جامعه مدني» كه روشنفكران سكولار در ايران دنبال ميكنند، به هيچ وجه بحث علمي و فلسفي موضوعيت ندارد. اينكه آنان «بيسواد» هستند يا نه، مهم نيست، بلكه مهم، فرجام پروژه آنان است، «چون نتايج ناشمرده، پنهاني و خطرناكي براي حكومت اسلامي ايران دارد.»
در اوج اين مباحثات، تابستان 1375 نامزدي «محمد خاتمي» در انتخابات رياست جمهوري مطرح گشت و با پيروزي او در 2 خرداد 1376، اين پروژه جامعه مدني به اقتدار سياسي رسيد. تيم سياسي خاتمي كه اعضاء همان حلقههاي سهگانه بودند و اعضاء «سازمان مجاهدين انقلاب» اكثريت آن را تشكيل ميدادند، وظيفه نهادينه ساختن گفتمان «جامعه مدني» را با بهره از ابزارها و امكانات دولت اصلاحات برعهده گرفت. با اين حال، خيلي زود در سال 1380، بحران به سراغ اصلاح طلبان آمد و با كاهش چشمگير مقبوليت اجتماعي مواجه گشتند. آنان، گويي ياد جمله معروف «لنين» افتادند كه «چه بايد كرد؟»
اصلاحطلبان راديكال براساس تئوري«سرمايه اجتماعي» از «فرانسيس فوكوياما» كه تابستان سال 1376 در آمريكا منتشر شد، كوشيدند تا يك پايگاه اجتماعي را براي پروژه «جامعه مدني» نهادينه كنند؛ پايگاهي كه «نيروي سازماني» اصلاح طلبان در ايران باشد و قدرت «بسيج توده ها« را به نفع پروژه هاي آنان بيابد. از اين رو، «سعيد حجاريان» در سال 1377 از «محمد خاتمي» خواست تا هر چه سريع تر دستور برگزاري انتخابات «شوراهاي اسلامي شهر و روستا» را صادر كند. آنان هدف خود را از احياء اين انتخابات، پديدآوردن يك «دموكراسي مشاركتي» و گسترش «فرهنگ جامعه مدني» اعلام كردند، اما به دنبال مصادره منابع كلان اقتصاد شهري و روستايي و روزنه هاي جامعه بودند تا سكولاريسم را در كل سطوح اجتماعي و فرهنگي گسترش دهند. عليرغم اينكه چهرههاي شاخص اصلاحطلبان مانند «عبدالله نوري» و «سعيد حجاريان» اين پروژه را در دوره اول شوراها مديريت ميكردند، اما با آغاز دهه 1380، نظرسنجيها از كاهش چشمگير مقبوليت گفتمان «جامعه مدني» در ميان مردم حكايت داشت.
«سعيد حجاريان» روايت ميكند كه سال 1380 در گفتگويي خصوصي به «محمد خاتمي» گفت اصلاحات به سبب «فقدان نيروي اجتماعي» در حال فروپاشي است. او از رئيس دولت اصلاحات خواست كه همزمان، نقش «رهبر اپوزيسيون» را نيز بازي كند تا «جنبش، بي سر نشود» و نميرد. خاتمي به حجاريان پاسخ داد كه از «سرنوشت بني صدر» ميترسد و گفت: «من نميخواهم مثل بنيصدر شوم. چون بنيصدر ميگفت كه در دنيا فقط من هستم كه هم رئيسجمهورم و هم رئيس اپوزيسيون.» پس از اين جلسه، كار گروهي در «دفتر مطالعات سياسي وزارت كشور» با حضور «حسين بشيريه» و «سهراب رزاقي» تشكيل شد تا از نگاه جامعه شناسي سياسي به تحليل «آينده جامعه مدني در ايران» بپردازد. بشيريه پيشنهاد كرد كه دولت بودجه مستقلي براي «نهادسازي مدرن مدني» اختصاص دهد تا با گسترش «ان.جي.او»ها (نهادهاي مردم بنياد!) يك نيروي اجتماعي براي اهداف پروژه اصلاحطلبان سازمان داده شود. با اين حال، بشيريه نتيجه گرفت كه گذار «آرام» به دموكراسي براي تحقق «جامعه مدني» ممكن نيست و نظام سياسي ايران بايد به شكلي «مسالمت آميز» توسط دولتمردان اصلاحطلب دگرگون گردد.
«سهراب رزاقي» كه در اين كار گروه به عنوان يكي از اعضاء وزارت كشور دولت خاتمي فعال بود، بعدها اعتراف كرد كه مبلغ 436 هزار يورو از بودجه دولت هلند براي «آموزش فعالان جامعه مدني در ايران» پول دريافت كرده است؛ بودجهاي كه براي تشكيل و تربيت يك «نيروي سازماني» جهت پيشبرد پروژه «كودتاي مخملي» در ايران بود.
از ابتداي سال 1381، گزارشهاي پژوهشكده «سازمان جاسوسي سيا» (NED) ناظر به شكست اصلاحطلبان در ايران بود. بنابراين، از سال 1381 تا سال 1383، دو تن از فيلسوفان بزرگ اروپا و آمريكا براي ارزيابي «چشم انداز جامعه مدني» به ايران آمدند. ارديبهشت1381، ابتدا «يورگن هابرماس» با ميزباني دولت اصلاحات براي سفري 10روزه، از آلمان به ايران آمد. او برجسته ترين فيلسوف آلماني و مشهورترين نظريهپرداز «نافرماني مدني» به شمار ميرود كه براي ارزيابي موقعيت پروژه آمريكايي «گذار به دموكراسي» از چين تا ايران را پيموده است. هابرماس، شامگاه 26ارديبهشت 1381، به منزل «محسن كديور» در محله قيطريه تهران رفت تا براي رايزني با اصلاحطلبان در جلسهاي خصوصي با «سعيد حجاريان»، «محمد مجتهد شبستري» و... شركت كند؛ جلسهاي كه حضور «محمد خاتمي» نيز در آن پيشبيني شده بود. او همچنين با «عليرضا بهشتي» كه هنگام انتخابات 22خرداد 1388 در پروژه مبارزه مدني اصلاح طلبان به عنوان مشاور عالي «ميرحسين موسوي» ايفاي نقش كرد، چندين ديدار داشت.
هابرماس در اين رايزنيها از عزم اصلاحطلبان براي استقرار حكومت غيرديني در ايران سؤال كرد و آنان گفتند كه «قدم به قدم پيش ميرويم.» عنوان «انقلابيون مايوس» لقبي است كه هابرماس به اين اصلاحطلبان (از سعيد حجاريان تا عليرضا بهشتي) ميدهد و اعتقاد دارد «آنان از انقلاب اسلامي بريدهاند.» او دربرآوردي كه به ميزبان خود «عطالله مهاجراني» (به نمايندگي از رئيس جمهور خاتمي) ارائه كرد، گفت «به تدريج ناآراميهايي در ايران رخ خواهد داد» و اصلاحطلبان بايد با «نهادسازي دموكراتيك» به تجميع نيرو بپردازند تا آمادگي يك «مبارزه مدني» را داشته باشند!
از نگاه هابرماس، دانشگاهها و احزاب دو ركن اصلي براي زمينهسازي «مبارزات مدني» و «گذار به دموكراسي» بودند. از اين رو، اصلاحطلبان «مطالعه فرآيند دموكراتيزاسيون» را به يك پروژه رسمي آكادميك تبديل كردند! «حسين بشيريه» در دانشگاه تهران و «عليرضا بهشتي» به همراه «محسن كديور» در «دانشگاه تربيت مدرس» بخشي از اين پروژه را پيش بردند. براي نمونه در سال 1383، پاياننامه دكتراي علوم سياسي «جواد اطاعت» در «دانشكده حقوق و علوم سياسي دانشگاه تهران» به بررسي چگونگي ايجاد تغييرات دموكراتيك در جمهوري اسلامي از راه مبارزات انتخاباتي اختصاص يافت كه يك رونويسي شبه علمي از «استراتژي براندازي قانوني» است. اطاعت كه آن هنگام «مشاور وزير كشور» در دوره وزارت موسوي لاري بود، به منظور مشاركت در تحقق اين استراتژي، سال 1388 از «حزب اعتماد ملي» به اردوگاه انتخاباتي «ميرحسين موسوي» منتقل شد. از سوي ديگر، «حزب مشاركت ايران» نيز به پيشنهاد حجاريان، 40جلسه را براي طراحي مدل جديد «گذار به دموكراسي» برگزار كرد. اين نشستها با حضور اعضاء گروهكهاي «نهضت آزادي» و «ملي- مذهبيها» تحت عنوان «تا دموكراسي» از بهمن 1382 آغاز گشت و به تدوين يك منشور عملياتي براي «نهادسازي مدني» و «دموكراتيزاسيون» انجاميد.
از سال 1383، «شوراي روابط خارجي آمريكا» در تكاپوي ارائه مدل جديدي براي پروژه «اصلاحات در ايران» بود و اين مدل نيز تحت تأثير فلسفه عملگرايي (پراگماتيسم) از «ريچارد رورتي» شكل گرفت. رورتي را به عنوان «بزرگترين فيلسوف آمريكا» ميشناسند، اما يكي از قديميترين رهبران عمليات سري «سازمان اطلاعات مركزي آمريكا» در حوزه انديشه است كه از دهه 1950، به كادر مديريت پروژه موسوم به «جنگهاي كثيف روشنفكري» در CIA پيوست. «علي ميرسپاسي» (عضو شوراي سردبيري فصلنامه كنكاش، چاپ نيويورك) نخستين كسي است كه براي «حزب مشاركت ايران» به شرح استراتژي عمل گرايانه رورتي با هدف فهم سياست هاي جديد آمريكا پرداخت.
از سال 1382، «خشايار ديهيمي» نيز در انتشارات «طرح نو» (به مديريت حسين پايا) با ترجمه تئوريهاي سراسر فاشيستي رورتي، به عنوان مبلغ راهبردهاي اين جاسوس كهنهكار براي «فروپاشي ايران» ظاهر گشت. سرانجام، جمعه شب 22خرداد 1383، «ريچارد رورتي» براي اقامتي 2روزه وارد تهران شد تا با همكاري «داريوش شايگان» و «رامين جهانبگلو» از نزديك به ارزيابي وضعيت اصلاحطلبان بپردازد. وقتي او به ايران آمد، با دو شكست اصلاحطلبان در انتخابات شوراهاي دوم و مجلس هفتم روبرو شد. در واقع پروژه جامعه مدني شكست خورده بود. رورتي به اصلاحطلبان گفت كه «گذار به دموكراسي» محصول بحثهاي روشنفكري و فلسفي در باب «بازسازي سنت» و «اصلاح دين» نيست بلكه نيازمند اتكاء محض به سنتهاي آمريكايي و پيروي از فلسفه عملگرايي (پراگماتيسم) است. از نگاه رورتي بايد با گسترش نهادهاي دموكراتيك، يك «نيروي اجتماعي سازمان يافته» را براي «مبارزات مدني» تربيت كرد تا آنان در «يك لحظه تاريخي» ]كودتا[ دموكراسي آمريكايي را حاكم كنند.
استراتژيستهاي غربي، اصلاح طلبان را به اجماع پيرامون اتخاذ راهبرد «مبارزه مدني» رساندند، اما «شاه كليد» پروژه نزد يك تئوري پرداز انگليسي بود. آيا او نيز به تهران خواهد آمد؟
شاهكليد انگليسي
در 9 ماه منتهي به سوم تير 1384، دست كم 8 نفر از مقامات امنيتي و جاسوسي كشورهاي انگليس، آمريكا، هلند و ... تحت پوششهاي دانشگاهي، رسانهاي و ديپلماتيك وارد تهران شدند. ماموريت آنان، تجديد ساختار و سازمان «فعالان جامعه مدني» براي كمك به پيروزي اصلاحطلبان در نهمين دوره انتخابات رياستجمهوري بود. اگر در خرداد 1383، «ريچارد رورتي» در كسوت مغز متفكر سازمان CIA و «بزرگترين فيلسوف آمريكا» در تهران ميهمان اصلاحطلبان بود، اين بار پرفسور «جان كين» به ايران آمد تا آخرين دستورالعملهاي «كودتاي مخملي» را به «سعيد حجاريان» منتقل كند؛
كسي كه هم مغز متفكر «سرويس اطلاعات خارجي انگلستان» (MI6) به شمار ميرود و هم صاحب لقب «موثرترين متفكر بر تئوري سياسي انگليس» است. كين، انجام ماموريت هاي برون مرزي مهمي را در كارنامه امنيتي خود داشت كه شركت در عمليات فروپاشي حكومتهاي اروپاي شرقي، يكي از آنان بود.
در عصر جنگ سرد، سازمانهاي جاسوسي CIA و MI6 در ائتلافي راهبردي، يك «سيستم امنيتي واحد» را براي سرنگوني رژيمهاي «ضد سرمايه داري» ساختند كه مركز رهبري آن، «شوراي برنامه ريزي رواني» (PSB) در آمريكا بود. از دهه 1980، اين شورا براي براندازي حكومتهاي كمونيستي چكسلواكي، لهستان و ... استراتژي و شعار «تقويت جامعه مدني» را برگزيد و نخستين بار، تاثير آن را در تبليغات «جنبش همبستگي لهستان» آزمايش كرد.
«شوراي برنامهريزي رواني» (PSB) در جستجوي مدلي جديد از «جامعه مدني» بود؛ مدلي كه يك «منطقه آزاد» براي سرمايهگذاري و نفوذ غرب باشد و از كانال آن، حكومتهاي ناسازگار با نظام سرمايهداري نابود گردند. اين ماموريت به «جان كين» سپرده شد. او سالهاي 1973 و 1974 را در چكسلواكي سپري كرده بود و با انتشار كتابي در سال 1985، از جاسوسي مانند «واسلاو هاول» تصوير يك «رهبر صلح جو» و «مبارزي خشونت گريز» را ساخت.
سپس، براي كنترل و ارزيابي پروژه «جامعه مدني» در طرح براندازي حكومت لهستان، بارها به اين كشور سفر كرد. سال 1988، با نشر كتاب «دموكراسي و جامعه مدني»، مدلي ستيزهگر از جامعه مدني را ارائه داد. يكسال بعد، چكسلواكي و لهستان كمونيستي فرو ريخت. در واقع واژه «جامعه مدني» پس از 130 سال غيبت و خاموشي در مغرب زمين، اين بار براي استفاده در پروژه «براندازي نرم» به فلسفه سياسي غرب بازگشت.
«جان كين» از سال 1994، در «مركز مطالعات دموكراسي لندن» (CSD) پروژه «جامعه مدني ايران» را پايه گذاشت. او در دوره رياستجمهوري خاتمي، پس از آشوبهاي 18 تير 1378 به تهران آمد. اما اين سفر، مصادف با 2 رويداد مهم ديگر نيز بود. از يك سو، حمله كمسابقه «حلقه كيان» و روزنامههاي زنجيرهاي به مباني و اسوههاي ديني ايرانيان اوج گرفته بود. «عبدالكريم سروش» در مصاحبه با نشريه «اكسپرس» گفت از «محمد خاتمي» خواسته كه اجازه دهد در دانشگاهها و مطبوعات مباني مسلم ديني نقد و در صورت لزوم طرد شود تا بتوان «جامعه مدني» را مستقر كرد.
اتفاقا اين اتفاق در حال وقوع بود. هفتهنامه «راه نو» نوشت «مخالفت محققانه با دين، كفر نيست» و مجله «كيان» ارتداد را «حق طبيعي هر فرد» ميدانست. از سويي ديگر، پروژه ساختن «گاندي مسلمان» و «واسلاو هاول ايران» آغاز شده بود و اصلاحطلبان، «محمد خاتمي» را شايسته اين القاب ميدانستند.
از نيمه پنهان سفر «جان كين» در چنين موقعيتي، يك مقام بلندپايه امنيتي رازگشايي كرد. براساس اسنادي كه «مايكل برانت» (معاون سابق سازمان سيا) در كتاب Plan to Divide and Desolate Theology A فاش كرد، آن هنگام سازمان CIA و سرويس MI6 پروژه مشتركي را به نام «طرح براندازي تشيع تا سال 2010» تعقيب ميكردند كه نخستين هدف آن «فروپاشي انقلاب اسلامي ايران» بود. مبلغ 40 ميليون دلار از بودجه 900 ميليون دلاري اين پروژه، به «مبادلات آكادميك» مراكز اسلامشناسي غرب با حوزهها و دانشگاههاي اسلامي اختصاص يافت. هدف از گسترش اين مبادلات، جمع آوري اطلاعات حياتي، شناسايي و شكار جاسوس، نفوذ در مراكز ديني و تقويت روشنفكران ليبرال براي تبديل تشيع به يك «مكتب درويشي محض» تا سال .2010م (يعني تا 1389هـ.ش!) بود. يكي از اهداف اين پروژه در ايران، ايجاد موج فراگير تبليغاتي پيرامون «تحريفات تاريخي اسلام»، «هويت غير سياسي تشيع» و «نسبت دين و جامعه مدني» بود تا به دينداران القا شود كه تنها «اسلام سكولار» ضامن حيات «جامعه مدني» است.
«جان كين» گويي مرد پروژههاي مشترك بود. او تحت پوشش مبادلات آكادميك ميان «مركز مطالعات دموكراسي لندن» و «دانشگاه مفيد» وارد تهران شد و روز 27 مهر 1378 براي ملاقات با آيتالله «عبدالكريم موسوي اردبيلي» به قم رفت. كين، رايزنيهاي بسياري را با مشاوران رئيس جمهور خاتمي، مقامات «حزب مشاركت ايران»، اعضاي حلقه «كيان» و برخي روحانيون اصلاحطلب انجام داد كه جزئيات آن مذاكرات، «محرمانه» مانده است. بار ديگر، «جان كين» در پاييز 1383 به ايران آمد؛ هنگامي كه ديگر پروژه «جامعه مدني» شكست خورده بود. وقتي او پا به تهران گذاشت كه «عبدالكريم سروش» و «حسين بشيريه» نيز از ديدار با «جرج شولتس» (وزير خارجه سابق آمريكا) و «فرانسيس فوكوياما» (استراتژيست پنتاگون) به ايران بازگشته بودند. از رهگذر اين ديدارها، مقامات ايالات متحده قصد پيشبرد پروژه «لهستانيزه كردن ايران» را داشتند؛ پروژهاي كه از مدل «جنبش همبستگي لهستان» اقتباس شد و البته تئوريسين انگليسي آن هم در تهران بود.
در پاييز 1383، «جان كين» با مأموريت ايجاد يك «هسته مادر» براي «كودتاي مخملي» به ايران آمد و يك كارگاه آموزشي را نيز برگزار كرد. در بانك اطلاعاتي «مركز تحقيقات سياستهاي علمي كشور» اين كارگاه با نام «دوره آموزشي گذار به مردمسالاري» ثبت شده است. او جلسات متعددي با رهبران «حزب مشاركت ايران» برگزار كرد، اما با «سعيد حجاريان» به ديدار و گفتگويي طولاني نشست. در اين ملاقات، كين آخرين دستورالعملهاي «براندازي نرم» و مدلهاي «دموكراتيزاسيون» را به حجاريان انتقال داد. راهبردهاي كين چنان براي حجاريان شگفتانگيز بود كه وي با شرح آن در يكي از جلسات حزب مشاركت گفت «ما در تئوري دموكراسي هم عقب مانده هستيم!» كين، بيشتر به «براندازي قانوني» از راه انتخابات تمايل داشت. پيشنهاد كرد كه دولت با حمايت ويژه مالي از سازمانهاي غير دولتي، رسانه هاي مستقل و نهادهاي مدني، سريعاً و به هر وسيلهاي عرصه عمومي (جامعه) را فتح كند. او معتقد بود هر NGO يك «آزمايشگاه كوچك» براي جامعه مدني است كه نه تنها حساسيت كسي را برنميانگيزد، بلكه خيلي راحت ميتواند كارهاي خود را در حاشيه امن پيش ببرد.
وقتي تعداد اين آزمايشگاههاي كوچك زياد شود، حكومت با چالش مواجه ميشود و به تدريج بايد عرصه را به آنان واگذار كند. چنانچه پروژه دولتي جامعه مدني از رژيم شكست بخورد، اين NGOها به عنوان يك منجي، «مبارزه مدني» را عليه رژيم آغاز ميكنند و وارد عمل(كودتاي مخملي) ميشوند. كين اعتقاد داشت كه در كنار اين نيرو، اصلاحطلبان بايد يك شبكه چندقطبي از رسانههاي اينترنتي و... را بسازند تا از طريق مصادره افكار عمومي، انتخابات را «مهار» كنند.
با بازگشت شاه كليد انگليسي به لندن، يك شوك بزرگ رخ داد. آيا اين شوك سبب بازگشت اصلاحطلبان به قدرت ميشد؟
در وزارت كشور چه گذشت؟!
هفتهنامه انگليسي «نيواستيتسمن» روز 25 بهمن 1383 ويژه نامهاي را تحت عنوان «ايران: هر آنچه را ميخواهيد حالا بدانيد» منتشر كرد. در نوشتار سوم اين ويژهنامه «گاي دينمور»، گزارشگر امور ديپلماتيك «فايننشال تايمز» نوشت: «واشنگتن درباره حمله نظامي به ايران دچار سردرگمي شده، اما بهترين راه حل، فروپاشي حكومت جمهوري اسلامي از درون است. كاندوليزا رايس به دنبال يك فرايند طولاني فرسايش رژيم ايران است كه با حمايت مخالفان رژيم ايران آغاز ميشود.»
چه كساني اميد آمريكا در ايران براي اجراي پروژه «فروپاشي از درون» بودند؟
«محمد خاتمي» در دولت اصلاحات، زمينهها و ظرفيتهاي «فروپاشي از درون» را تقويت كرد و «وزارت كشور» يك «شبكه اجتماعي» تربيت شده را تحويل «مركز اطلاعات سازمان ملل متحد» داد. اين شبكه تحت نام «مركز توانمندسازي سازمانهاي جامعه مدني» شناخته ميشد و تيرماه 1381، «عبدالواحد موسوي لاري» آن را در «وزارت كشور» پايه نهاد؛ مركزي كه از امكانات، ارتباطات و حمايت گسترده مالي «مركز اطلاعات سازمان ملل متحد» در تهران برخوردار گشت. مديريت اين مركز را به «سهراب رزاقي» سپردند. او در دوران رياست جمهوري خاتمي، مدير كل «دفتر مطالعات سياسي وزارت كشور» و عضو «كميسيون سياسي هيئت دولت» بود و از سوي «عبدالله رمضانزاده» (سخنگوي خاتمي) و «سعيد حجاريان» (مشاور سياسي خاتمي) حمايت ميشد. پروژه اين مركز، بر محور «آموزش مدني» به شهروندان و براساس شاخصهاي «سازمان ملل» براي «گذار ايران به نظام دموكراتيك» شكل گرفت. تا سال 1384، اين مركز در بسياري از شهرهاي كوچك و بزرگ، براي دختران و پسران جوان «كارگاههاي آموزشي» برگزار كرد و از رهگذر ارتباط با «كيان تاجبخش» (جاسوس سيا) از تجربيات و منابع «بنياد جرج سوروس» بهره ميگرفت. تمركز اصلي اين مركز معطوف به «تقويت فمينيستهاي سكولار»، «فعالان لائيك حقوق بشر» و «ايجاد زيرساختهاي رسانهاي جامعه مدني» بود و ساختار آن براساس تئوريهاي مغزهاي متفكر CIA و MI6 (يورگن هابرماس، ريچارد رورتي و جان كين) بنا گشت. رزاقي در اين مركز، از امكانات وسيع «مركز پژوهشهاي مجلس ششم» و نمايندگان اصلاحطلب آن براي پيشبرد ماموريتهاي مطالعاتي خود استفاده ميكرد. اين شبكه چندقطبي، از نگاه آمريكايي ها پتانسيلي براي ايجاد يك «نيروي سازماني» جهت انجام پروژه «كودتاي مخملي» در ايران بود.
تعامل اين شبكه با ضدانقلابيون ساكن هلند سبب شد كه كشور هلند نيز به نحو رسمي وارد فرآيند «براندازي نرم» جمهوري اسلامي شود و در كنار اتحاد سازمان CIA و سرويس MI6 جاي گيرد. روز 9 ارديبهشت 1384، «فرح كريمي» (نماينده حزب سبزها در پارلمان هلند) در پوشش سفري ديپلماتيك وارد ايران شد تا در آستانه نهمين دوره انتخابات رياست جمهوري، با مقامات ارشد دولت اصلاحات به رايزني بپردازد. كريمي كه در دهه 1360 عضو شاخه نظامي گروهك تروريستي منافقين بود، از ابتداي دهه 1380 با «روزنامه ايران» (ارگان رسمي دولت خاتمي) ارتباط و همكاري داشت. وي در اين سفر با «رجبعلي مزروعي» و ديگر مديران «انجمن صنفي روزنامه نگاران ايران» ديدار كرد و با آنان توافقنامهاي را براي برگزاري يك كارگاه آموزشي «مبارزه مدني» (تحت پوشش آموزش روزنامه نگاري مدرن) در آمستردام (پايتخت هلند) امضاء نمود.
او همچنين با «سعيد حجاريان» و رهبران «حزب مشاركت ايران» بيش از 3 ديدار محرمانه برگزار كرد، اما رايزنيهاي اصلي او با گروهكهاي «فمينيست راديكال» بود. در اين رايزنيها، «فرح كريمي» يك طرح جامع را در اختيار «شيرين عبادي» گذاشت و پيشنهاد كرد كه «زنان فمينيست» از استراتژي جامعه مدني كه در «طرح خاورميانه بزرگ آمريكا» تبيين و تشريح شده است، پيروي كنند. طرح جامع كريمي به تاسيس «كمپين يك ميليون امضاء» منجر شد كه به نحوي آشكار وظيفه توليد و توزيع «فحشاي عريان» در ايران را برعهده دارد. پس از سفر «فرح كريمي»، پارلمان هلند در بهار 1384 بودجه اي سالانه به ارزش 15 ميليون يورو را براي حمايت از «پلوراليسم رسانه اي در ايران» تصويب كرد تا خرج نهادهاي حامي «براندازي نرم» در ايران گردد. 436 هزار يورو از آن توسط موسسه هيفوس (رابط سازمان اطلاعات هلند با نهادهاي مدني) در اختيار «سهراب رزاقي» (مقام سابق وزارت كشور) قرار گرفت. نزديك به يك ميليون يورو از اين بودجه نيز به يكي از نزديكان «محمد خاتمي» پرداخت شد؛ كسي كه سالها مسئوليت انتشار «بولتن محرمانه» رئيسجمهوري را برعهده داشت و اكنون با ارتزاق از بودجه براندازي دولت هلند، نشريه الكترونيكي «روز آنلاين» را در اروپا مديريت ميكند.
همزمان با مصوبه پارلمان هلند، «ريچارد باچر» (سخنگوي وزير خارجه آمريكا) نيز اعلام كرد كه دولت ايالات متحده يك بودجه 3 ميليون دلاري را براي سازمانهاي غيردولتي و مدني و... در داخل ايران تخصيص داده است، اما پس از شكست اصلاحطلبان در سوم تير 1384، ناگهان روند حمايتهاي مالي آمريكا از نيروهاي سابق دولت خاتمي شتاب گرفت. روز 27 بهمن 1384، «كاندوليزا رايس» در كنگره آمريكا خواهان افزايش 75 ميليون دلاري «بودجه براندازي نرم ايران» شد. او گفت كه 10 ميليون دلار از اين بودجه خرج «قدرت بخشيدن به جامعه مدني ايران» و «آموزش مدني» سازمان هاي صنفي و سياسي داخل ايران خواهد شد. مبلغ 15 ميليون دلار به فعاليتهاي اينترنتي ايرانيان براي «سازماندهي مدني» آنان اختصاص خواهد يافت. وزير خارجه آمريكا اعلام كرد كه الگوي ما براي دموكراسيسازي در ايران، تجارب «لهستان» و «جنبش همبستگي» در اين كشور است. چندي بعد از سخنان رايس، «بنياد باران» به كانوني براي تدوين و تحليل استراتژي «لهستانيزه كردن ايران» بدل گشت و به بوميسازي تئوريهاي كودتاي مخملي در ايران روي آورد؛ بنيادي كه «محمد خاتمي» موسس و رئيس آن بود.
از اين مقطع، كانونهاي تبليغاتي و محافل عملياتي براي زمينهسازي «كودتاي مخملي» فعالتر شدند. پيش از اين، «انتشارات روزنه» در سال 1381 اثري از «ساموئل هانتينگتون» را روانه بازار كتاب نمود كه به «كتاب مقدس براندازان» مشهور است. سال 1383، «محمدجواد مظفر» ترجمه كتابي از «پل بروكر» را منتشر كرد كه يك نقشه عملياتي براي براندازي نرم بود. «نشر نگاه معاصر» كه از سال 1380 تئوريهاي دموكراسيسازي از «حسين بشيريه» را منتشر ميكرد، تا سال 1387 نيز 3 كتاب ديگر وي را با محور چگونگي براندازي رژيمهاي غيردموكراتيك انتشار داد.
در سال 1386، «محمدعلي كديور» براي «انتشارات گام نو» به ترجمه تاريخچه تئوريهاي «فروپاشي از درون» پرداخت و كتاب «گذار به دموكراسي» را چاپ كرد. در اين ميان، انتشار كتاب «جامعه مدني، مبارزه مدني،» توسط «انتشارات روشنگران و مطالعات زنان» شگفتانگيز بود. اين كتاب كه چكيده و گزيده مجموعه آثار «جين شارپ» (پدر كودتاهاي مخملي) و «رابرت هلوي» (افسر سازمان سيا) است، با ترجمه «مهدي كلانترزاده» و زير نظر «شهلا لاهيجي» انتشار يافت.
از سال 1384 تا سال 1386، بيش از 4 كارگاه آموزشي براي اصلاحطلبان در آمستردام، دوبي و دهلي نو برگزار شد كه بودجه آن را هلند و آمريكا تامين كردند. 21 عضو انجمن صنفي روزنامهنگاران- كه برخي از آنان از خبرنگاران ويژه خاتمي بودند- در آبادان 1385 به آمستردام سفر كردند تا در كارگاهي آموزشي زير نظر «فرح كريمي» و «اليزابت چني» (دختر معاون وقت رئيس جمهور آمريكا) شركت كنند و آخرين تكنيك هاي جنگ نرم را فراگيرند. 7 بهمن 1385 نيز 3 تن از زنان فمينيست كه در كمپين گسترش فحشا(يك ميليون امضاء!) فعال بودند، قصد سفر به دهلي نو را داشتند تا با يك عضو گروهك تروريستي «فدائيان خلق» به نام «مينا سعدادي» ملاقات و رايزني كنند.
رازها و رانتهاي خاتمي
طراحي پروژه «كودتاي سبز» براي دهمين دوره انتخابات رياست جمهوري، فرآيند امنيتي پيچيده و استراتژياي چندلايه دارد، اما از ميان انواع مدلهاي «براندازي نرم»، رفتار سياسي اصلاحطلبان بيشتر به استراتژي «ساموئل هانتينگتون» پهلو مي زد. اين استراتژي، تركيبي از راهبردهاي گوناگون است و مبتني بر هيچ فلسفه سياسي و اخلاق مدني اي نيست، بلكه تنها به كسب اقتدار سياسي مي انديشد. اين فرآيند پس از دوم خرداد 1376 با تئوري «فشار از پايين، چانه زني از بالا» آغاز شد و به استراتژي «مقاومت و بازدارندگي فعال» رسيد. در نيمه دي ماه 1380، «بهزاد نبوي» در نطق پيش از دستور خود در «مجلس ششم» گفت كه براي تحميل خواستههاي اصلاح طلبان به حاكميت، بايد مردم را به خيابانها كشيد و خرداد 1388، «ميرحسين موسوي» نيز خط استراتژيك «سازمان مجاهدين انقلاب اسلامي» را ادامه داد؛ كسي كه با 20 سال سكوت، به «غايب» بزرگ عرصه سياسي ايران ملقب گشته بود و بسياري نميدانستند چرا در «آب نمك» خوابيده است!
صبح 21 خرداد 1388، در پايان ايام نفسگير مبارزات انتخاباتي در ملاقاتي با فرستاده ويژه مجله «تايم» آغاز «فاز عملياتي مبارزات مدني» را اعلام كرد و گفت كه در صورت پيروزي، براي پيشبرد پروژه اصلاحات، مردم را به خيابانها ميكشاند. يك روز پيش از انتخابات، موسوي به «فرستاده انگليسي» خبر از شروع كدامين «پروژه» ميداد؟
نقطه آغازين پروژه «مبارزات مدني» در اغلب كشورهاي مدل، «انتخابات» است و كانديداي شكستخورده به عنوان نماينده جناح غربگرايان، نقش «رهبر اپوزيسيون» را بازي ميكند. اين كانديدا به سبب شكست خود در انتخابات ركن «جمهوريت» نظام را به چالش ميكشد و حاكمان را متهم به «تقلب» و «خيانت» ميكند. چالش جمهوريت نيز براي اذهان عمومي بايد به «بحران مشروعيت» رژيم تعبير و تفسير شود تا در ذهن مردم، مقدمات رواني «مبارزات مدني» شكل گيرد.
پيدايش اين زمينه، مستلزم پشتيباني يك كمپ رسانهاي قدرتمند است تا در جنگي تبليغاتي، هيجانهاي كاذب اجتماعي را به اوج برساند. جنگ رواني، بايد به «كودتاي رواني» عليه عقلانيت سياسي مردم بيانجامد، براي اينكه عده اي فرصت و قدرت تحليل وقايع جاري را از دست بدهند. هدف كودتاي رواني، بسيج نيروي اجتماعي - حتي نمايشي و حداقلي - براي «مبارزه مدني» است تا اين پروژه به مثابه يك «جنبش مردمي» جعل و تبليغ شود. اما، نيروي اصلي «كودتاي مخملي» در مدلهاي موجود، اغلب «نيروي سازماني»، تربيت شده و «سازمان يافته است» نه يك توده اجتماعي. اين «نيروي سازماني» كه طيف آن از سكولارها تا لمپن ها را شامل ميشود، همان عدهاي هستند كه از رهگذر سياست نهادسازي مدني، تحت پوشش دورههاي آموزشي و كارگاهي، تكنيكهاي عملياتي براي براندازي نرم را فرا گرفتهاند.
«نيروهاي سازماني» براندازي، گرچه شعار رفتار مدني و اخلاق دموكراتيك ميدهند اما فقط مجري عمليات تخريب، ترور و بحرانسازي هستند. اين نيروها، از رهگذر نفوذ قبلي در مراكز حساس و ايجاد زنجيره اي از اغتشاشات خياباني، براي فلج ساختن سيستم عصبي كشور تلاش ميكنند. فلج عصبي بايد به فروپاشي اقتدار يك رژيم ختم گردد و سپس، در يك موقعيت زماني كه «لحظه تاريخي گذار» ناميده مي شود، نيروهاي سازماني بايد به اسم «انقلاب مخملي»، ماموريت كودتا را به فرجام رسانند.
اين فرآيند، پلان پروژهاي است كه به هزار و يك دليل، در ايران شكست خورد. با اين حال، آمريكا و انگليس را دوباره به هوس يك كودتا در ايران انداخت. اگر سال 1376، «روزنامههاي آمريكا» مانند «لس آنجلس تايمز» و «واشنگتن پست» از خاتمي به عنوان منشأ الهام غرب گرايان ياد ميكردند، اما در سال 1388، اين بار «رئيس جمهور آمريكا» بود كه موسوي را منشأ الهام غربگرايان معرفي كرد و مبارزات او را ستود. آيا ميتوان سهم «محمد خاتمي» را در اين سياستها و ستايشها ناديده گرفت؟
خاتمي «نيروي سازماني» براندازي نرم را در دولت اصلاحات پديد آورد و از سال 1381، «عبدالواحد موسوي لاري» را در «وزارت كشور» مامور سازماندهي آن در NGOها كرد. اين نيرو، با بهره از ميليونها دلار بودجههاي مصوب كنگره آمريكا و پارلمان هلند، آموزشهاي ويژهاي براي ورود به فاز عملياتي «كودتاي مخملي» ديد. كمپ رسانهاي كودتا، نه تنها توسط اين «نيروي سازماني» جنگهاي كثيف اينترنتي به راه انداخت، بلكه از رسانههاي ماهوارهاي خارج از كشور، مانند «بي.بي.سي» و تلويزيون آمريكا (VOA) تغذيه ميشد. «محمد خاتمي» پس از سوم تير 1384، دور جديدي از فعاليتهاي خود را آغاز كرد. او در شهريور 1385 با اخذ ويزاي ويژهاي از «جرج بوش» راهي آمريكا شد و سپس در آبان 1385 به انگلستان رفت.
سخنرانيهاي خاتمي در اين دو كشور، به نحوي نامتعارف، مملو از تقديس و تكريم «غرب» بود، چنانكه اعتقاد داشت «تنها يك تمدن وجود دارد كه همان تمدن غرب است» و «سكولاريسم، دستاوردهاي بزرگي براي بشر داشته است.» وقتي خاتمي در آستانه سال 1386 براي سخنراني در كنفرانس (India Today) به هند رفت، گويي روايت «جين شارپ» (پدر انقلابهاي مخملي) را از استراتژي «مبارزات مدني» و روش «خشونت پرهيز» گاندي تكرار ميكرد. خاتمي با ترسيم جهانبيني گاندي، مدعي گشت «انسان شرقي، تشنه عقل واقعگرا و خلاق غربي است!»
خاتمي در 2 سال گذشته، با كليد واژهها و كدهاي استراتژيك «مبارزات مدني» سخن ميگفت، اما چنين رويكردي، حساسيت زيادي را موجب نشد. 26دي 1386، او در مصاحبه با روزنامه «ال پائيس» مدل «حكومت دموكراتيك ديني» را به جاي جمهوري اسلامي ايران پيشنهاد كرد و در 20آذر 1387 گفت كه «در لحظه تاريخي گذار به سر مي بريم» و تاكيد كرد كه معلوم نيست كه در ايران چه كسي براي مردم مرجعيت دارد! «محمد خاتمي» سه روز بعد از اين سخنان، با مشاركت گروهك غيرقانوني «نهضت آزادي»، سمينار «نفت، توسعه و دموكراسي» را برگزار كرد و گفتارهايش، مانند هميشه يك رونويسي از تئوريهاي اقتصادي و سياسي آمريكا براي «گذار از ديكتاتوري به دموكراسي» بود.
خاتمي به هر دليل و علتي كه بر كسي آشكار نيست، با لابيهاي بينالمللي سر و سري دارد. او تنها 6 روز پس از انصراف از كانديداتوري به نفع موسوي، سفرهاي خارجياش را آغاز كرد. از ابتداي فروردين تا 20خرداد 1388 كه دوره اوج مبارزات انتخاباتي موسوي تلقي ميشد، خاتمي نزديك به يك سوم اين ايام (20روز) را از ايران غايب بود!ابتداي فروردين براي سفري 8 روزه به استراليا رفت. بعد از اين سفر، فقط يك هفته در ايران ماند و سپس عازم تركيه شد تا با دبيركل «سازمان نظامي ناتو» ديدار كند! اين سفر نيز مقارن با حضور «باراك اوباما» در تركيه بود! روز 20 ارديبهشت براي سفري 5 روزه راهي عربستان گشت. جنجاليترين سفر «محمد خاتمي» كه گفتهاند راز اين «حلقه مفقوده» را خواهد گشود، سفري 4روزه در 11خرداد به تونس بود كه باز هم از قضا، 2 روز پاياني آن با سفر رئيس جمهور آمريكا به مصر همزمان شد. منابع آگاه ميگويند همان هنگام كه «باراك اوباما» با هيات بلندپايهاي از مقامات دولت آمريكا در مصر به سر ميبرد، خاتمي نيز از تونس به مصر سفر كرده است تا در باب احتمال شكست «ميرحسين موسوي» و حوادث پس از انتخابات با آن هيات گفت وگو كند.
اگرچه خبر اين ملاقات- به روال معمول و البته بسيار منطقي!- در يك جمله «تكذيب» شد، اما از رازآلودي مجموعه اين سفرها نميكاهد؛ سفرهايي كه در پركارترين روزهاي مبارزات انتخاباتي بسيار عجيب و غريب به نظر ميرسد. آيا اين غيبت 20 روزه خاتمي، با تكذيبيههاي تكراري و كسالتآور «موجه» ميشود يا روزي، راز آن «حلقه مفقوده» در پروژه ناكام مبارزه مدني و دليل ستايشهاي رئيسجمهور آمريكا از اصلاحطلبان را فاش خواهد كرد؟ افشاي آنچه كه البته فاش بود!
پس از آن كه روز 24 خرداد 1388، موسوي در بيانيهاي صراحتا مردم را به «مبارزات مدني» دعوت كرد، خاتمي نيز روز 25 خرداد 1388، در بيانيه «پانزده خطي» خود، «هفت بار» واژههاي تظاهرات و اعتراضات مدني را تكرار كرد. روز 10 تير 1388 خاتمي سخيفترين سخنراني عمر سياسي خود را انجام داد و در يك فرافكني مدعي شد كه نظام «كودتاي مخملين عليه مردم» انجام داده است! او گفت كه به سبب يك «اعتراض مدني و منطقي و آرام» كه مردم(يعني نيروي سازماني كودتاي سبز!) انجام دادند، نظام خون مردم را «بيرحمانه» به زمين ريخت و در برابر «حركت مترقي مردم»، نظام آنان را «سركوب و تحقير» كرد.
در اين سخنراني نيمساعته، خاتمي 11 بار نظام اسلامي ما را متهم به سركوب، ريختن خون مردم و خشونت افراطي كرد و نتيجه گرفت كه «نظام شكست خورده است». او با «حمايت مطلق» از همه اغتشاشگران و كودتاچيان، 8 بار لفظ «پروژه توابسازي» و «نمايش تلويزيوني» و «اعترافات كذب و دروغ» را به كار برد و 4 بار تاكيد كرد كه نظام با «تبليغات مسموم» در صدا وسيما، مردم را تحريك ميكند. خاتمي در اين 30 دقيقه، 5 بار از فضاي امنيتي و فوق امنيتي پس از انتخابات سخن گفت و اينكه نظام با سركوب فاقد پشتوانه مردمي شده است! و... خاتمي اما، حتي يك بار هم به دليل، سند يا قرينه مورد نظر خود براي اثبات ادعاي تقلب در انتخابات اشاره نكرد و از تناقض ادعاي قانون گرايي با دعوت به آشوب خياباني سخني نگفت.
چاپ
فیس بوک
بالاترین
دنباله

خبر خوان (آر-اس-اس)