یکی از فرزندانم به اصرار و پیش و پس از هک شدن وبلاگم از من می خواست که حتما و هر چه زودتر آن را تعطیل کنم و فی الجمله منظورش این بود که بین همه ی مشکلات زندگی ، پدری در بند داشتن یا یتیم شدن دیگر کوفت بدی است و زیادی هم هست . او البته از آغاز هم با وبلاگی شدن من مخالف بود و آن را دور از شان و شخصیت آدمی مثل من می دانست . گه گاه هم که تک و توکی از کامنت گذاران مودب و محترم مرا با حرف های زشت خود می نواختند ، آتوی اضافی دستش می دادند و خیط او به من راست می شد و حق بیشتر به جانب او می رفت .
جریا ن خوش و حیات بخش جنبش سبز که پیش آمد ، من وظیفه ی خود دانستم که به عنوان یک آدم ، یک انسان ، یک مسلمان ، یک دانشجو ، یک قلم به دست ، یک پژوهشگر و یک استاد دانشگاه ، جزیی از دریای خروشان آن همه سبزی و سر سبزی باشم و با رویکرد و روش و منشی که چهار سال بر خاک این سامان ، اسب چهار نعل استحمار ، خشونت ، پرده دری ، فریب ، دین ستیزی ، قانون گریزی و دشمن تراشی تاخته و تمام تلاش خود را بر خریدن مردم ، و نه شنیدن آن ها گذاشته ، به رای و نظر و اندیشه ی کارشناسان و خبرگان و حتی علما و مراجع دینی اهمیتی نداده و حرمت ایشان شکسته و مخالف خود را بزغاله و خائن و خائف و احمق خطاب کرده ، مخالفت کنم .
پس از انتخابات که بهار سبز به بلائی زمینی گرفتار آمد و خزان شد و هر زبان و قلم و قدمی که مخالف امر چرخید ، خس و خاشاک شد و حتی المقدور و عند الاقتضاء به زیور باتون و پوتین و مشت و لگد و گاه حتی گلوله ی داغ آراسته شد و سبزی نه به زردی که گاه به سرخی نیز گرائید و حکایت من نیز از فضای مجازی محو شد ، فشار نیز بر من چند چندان شد و قسم و آیه و بالاخره تسلیم شدم و به خلاف میل دکان را بستم که برای فرزندانم پدری ، برای خواهرانم برادری و برای ایل و تبارم ، خویشی کرده باشم .
اما امروز ، روز پدر است . هر چه کردم نتوانستم طاقت بیاورم .
من پدر سمیه توحید لو ، محمد رضا جلائی پور و دیگر دانشجویان و جوانان در بند هم هستم و دریغ است که خاموش بنشینم و کنج عافیت گزینم . و نشد که نشد . عهد شکستم و دو باره آمدم . نمی توانم فقط به میل و اصرار پنج فرزند م عمل کنم و فرزندان بسیار دیگرم را و دانشجویانم را فراموش کنم . نمی توانم . نمی شود . مگر خودم بارها این حرف سعدی علیه السلام را در خلوت و آشکار زمزمه نکرده ام که :
مبین آن بی حمیت را که هرگز
نخواهد دید روی نیک بختی
که آسانی گزیند خویشتن را
زن و فرزند بگذارد به سختی
محمد رضا جلائی پور و همسرش فاطمه شمس ، بالاترین نمره ها را از معلم سخت گیری مثل من گرفته اند . سمیه توحیدلو هم . این ها نخبه ی واقعی بودند . استعداد های درخشان واقعی بودند . آدم بودند . زنده بودند . اهل قلم بودند . با ادب بودند . رویکردی انتقادی داشتند . فعال بودند . سیاسی بودند . اجتماعی بودند . فرهنگی بودند . همانی بودند که من می پسندیدم . من آن ها را دوست داشتم و دارم و به آن ها افتخار می کنم و از توفیقاتشان هم خوشحال و خرسند می شوم .
وقتی شنیدم محمد رضا جلائی پور و همسرش فاطمه شمس برای شرکت در فعالیت های انتخاباتی ، درس و زندگی شان در خارج را رها کرده و به ایران آمده اند ، احترام و عزت آن دو نزد من هزار برابر شد . کسانی بین دانشجویان و حتی بین اساتید هستند که زورشان می آید فاصله ی صد قدمی بین کلاس یا اتاق کارشان و سالنی که جلسه ای در آن برگزار است را طی کنند و چند دقیقه ای حرف های این و آن کاندیدا یا حامیان و نمایندگان آن ها را گوش کنند . انگار که مرده اند و باید به فتوای حافظ علیه السلام بر جنازه شان نماز کرد .
سمیه توحیدلو هم از همان آغاز فعال شد و در ستاد مهندس موسوی ، شبانه روز کار می کرد . در این مدت ، ما او را هفته ای یک بار هم نمی دیدیم .
هر سه نفر ، دانشجویان بلند مرتبه ، سیاسی ، اجتماعی ، فرهنگی ، اما مودب به آداب تعادل و تعامل و تعقل و اصلاح و آرامش و اجتناب از تنازع و تنش بودند . اهل هم کاری ، هم یاری ، هم اندیشی ، هم پژوهی و هم راهی بودند .
اما امروز سمیه توحیدلو و محمد رضا جلائی پور ، هر دو بندی اندیشه های خویش اند . و واانصافا که جای این گونه دانشجویان من ، نه در زندان و بند است . امروز مملکت ما بیش تر از همیشه به چنین نخبگانی نیازمند است .
عجیب نیست که از آن سو توی بوق و کرناست که می خواهند زندان زدایی کنند و اجازه دهند که این یا آن مجرم و بزهکار ، به جای بندی و علاف هلفدونی شدن ، رها شود و در زمین خدا دنبال کار وکاسبی و لقمه نانی باشد و خاکی بر سر خود به ریزد و از این سو زندان زایی می کنند و دانشجویان و نخبگان را از سر کار و کاسبی و زندگیشان می گیرند و می برند زندان و علافی ؟!!
خدائیش هر چه بیشتر به حرف های سید احمد خاتمی در نماز جمعه ی 5/ 4 / 88 فکر می کنم ، بیشتر پریشان می شوم و بیشتر دلم می گیرد و به حال اسلام و مسلمین افسوس می خورم . از همین رو ، روی سخن من با ایشان است و هشداری و انذاری و تقاضایی
پناه می بریم به خدا . یک سید ، یک آخوند ، یک امام ، یک امام جمعه ، با چنان نفرت و انزجار و شقاوتی در بلند گوی نماز جمعه فریاد می زند که باید ” … قاطعانه و بیرحمانه …” با این و آن بر خورد شود که انگار با یک لشگر دشمن و قاتل و جانی حرفه ای و کافر ، طرف است و راستی راستی طرف او نه میلیون ها هم وطن و هم دین و مذهب او بلکه عده ای یاغی و باغی و محارب با خدا و مفسد فی الارض اند .
خوب است که حرف اسلام است و دین خدایی که ارحم الراحمین است وگر نه چه می شد ؟!!
خوب است که حرف اسلام است و پیامبری که رحمته للعالمین است وگر نه چه می گفت ؟!!
خوب است که حرف اسلام است و امامی که همای رحمت است وگر نه چه می کرد ؟!!
ما همیشه شنیده بودیم ، از خود همین آقایان هم شنیده بودیم که دائر مدار دین خدا ، مدارا و مروت است و رحمت و مرحمت و نهایتش عدالت . حرفی از بی رحمی نبود .
آقای سید اولاد پیغمبر ، آقای امام جمعه و جماعت : کو رحم و کو مروت ؟!!
عجیب نیست که همچون منی باید به همچون شمایی نصیحت کند و شما را به مدارای با خلق خدا دعوت کند ؟!!
عجیب نیست که همچون منی باید حرف آن چوپان بی سواد را به شمای امام جمعه ی ام القرای شیعه یاد آوری کند که : هزار تا فوت و فن داره چوپونی ؟!!
آقای خاتمی : دل یک جوان مخالف اندیش را به دست آوردن و برای او و نظرش احترام قائل شدن ، کاری است هنر مندانه و دشوار، اما رحمانی و سراسر خیر و منفعت . در عوض ، به روش زشت شما عمل کردن و همه را راندن و محارب و باغی و یاغی کردن هیچ هنری نمی خواهد ، هیچ زحمتی هم ندارد ، اما کاری است شیطانی و بسیار پر هزینه .
آقای خاتمی : ما از آدمی مثل شما چیزی ، روشی ، رویکردی و منشی غیر از آقایان یزدی و جنتی توقع داشتیم . حالا هم دیر نشده . شما امام جمعه ی این بلاد هستید . پا پیش بگذارید . بساط یاغی و باغی و مفسد و فاسد کردن جوانان را کنار بگذارید . به جدتان نگاه کنید که خلق عظیم بود و رحمته للعالمین . به مناسبت روز پدر اخم هایتان را باز کنید . همین الآن راه بیفتید و ریش گرو بگذارید و به تاسی از علی که همای رحمت بود ، حد اقل ، جوانان و دانشجویان و نخبگان این دیار را که ابواب جمعی حوزه ی امامت شما هستند از بند رها کنید .
آقای خاتمی : شده که مدتی از فرزندتان دور شده باشید ؟!!
آقای خاتمی : شده که مدتی ندانید فرزندتان کجاست و چه می کند ؟!!
آقای خاتمی : حال و احوال ما پدران که فرزندانمان به جرم ابراز عقیده شان در بندند را می فهمید ؟!!
آقای خاتمی : اگر فرزندان ما گناهی هم مرتکب شده باشند ، مگر از حد حرف زدن و نوشتن فراتر رفته است ؟!! مگر خود شماها به ما یاد ندادید که “ … و من عفی فاصلح … ” ؟!!
آقای خاتمی : آقای امام جمعه : از پیشنهادتان در نماز جمعه 5/ 4/ 88 استغفار کنید . من چهار سال پیش ، در اداره ی آگاهی شیراز ، فیلم زخم های تیغ بیرحمی را بر پیکر مادر هفتاد و پنج ساله ام دیده ام و هنوز حتی با انواع قرص و دوا و درمان ، هر شب کابوس می بینم .
آقای خاتمی : آقای امام جمعه : از خدا بترسید . بیرحمی را تبلیغ و ترویج نکنید . دل مادران و پدران و فرزندان این مردم را بیش از این نلرزانید . یا علی بگویید و وساطت کنید و فرزندان و دانشجویان و جوانان و نخبگان ما را آزاد کنید . آن ها ممکن است مخالف افکار شماها باشند ، اما دشمنتان نیستند . آن ها نخبگان این ملت اند . آن ها خادمان این مرز و بوم اند .
آقای خاتمی : آقای امام جمعه : حالا که نمی توانیم بر بلندی ، ندای الله اکبر سر بدهیم ، اقلا شما چاهی باشید که تظلم خود را در آن فریاد کنیم .
آقای امام جمعه : سمیه توحیدلو و محمد رضا جلائی پور و ده ها جوان دیگر دانشجوی دربند ، مایه ی افتخار و سربلندی این ملک و ملت اند ، رهایشان کنید .
آقای امام جمعه : سمیه توحید لو و محمدرضا جلائی پور ، فرزندان این انقلاب اند ، مسلمان اند ، عامل به احکام دین خدایند ، با تمسک به ولایت علی بن ابی طالب ، وعده ی امان از آتش دارند . رهایشان کنید .
آقای امام جمعه : من کار دیگری جز همین که برخی از جوانان دربند را به شما و امثال شما معرفی و به اسم علی امیر المومنین استرحام کنم نمی دانم .
لطفا در روز پدر ، فرزندان ما را آزاد کنید و مردم را از ملالت در آورید . مردم از شما و علما توقع دارند که بر طبل بیرحمی نکوبید . شماها خودتان به ما یاد داده اید که ” … ارحم ترحم .. ” ، رحم کن تا به تو رحم شود .
لطفا در روز پدر ، فرزندان ما را آزاد کنید و مردم را از ملالت در آورید . مردم از شما و علما یاد گرفته اند که ” … عالم بی عمل درخت بی ثمر است … ” . دور و برتان را در قم نگاه کنید . چه فضای ملول و دلگیری درست شده :
نه من ز بی عملی در جهان ملولم و بس
ملالت علما هم ز علم بی عمل است
آقای خاتمی : آقای امام جمعه : جوانان دربند ، فرزندان شمایند . به حرمت روز پدر ، به حرمت همای رحمت علوی ، از مرکب بیرحمی پائین بیائید و با شاه کلید رحمت مصطفوی ، قفل های زندان را بگشائید و یادتان باشد که :
خلل پذیر بود هر بنا که می بینی
به جز بنای محبت که خالی از خلل است
یا علی مدد
چاپ
فیس بوک
بالاترین
دنباله

خبر خوان (آر-اس-اس)