آخرین افزوده ها
  11:54 عصر پنج‌شنبه، 26 آذر 1388

9:14 صبح چهارشنبه، 17 تیر 1388

همه‌ی جوانان سبزپوش فرزندان من‌اند

رحمت‌الله صدیق سروستانی

من پدر سمیه توحید لو ، محمد رضا جلائی پور و دیگر دانشجویان و جوانان در بند هم هستم و دریغ است که خاموش بنشینم و کنج عافیت گزینم . و نشد که نشد . عهد شکستم و دو باره آمدم . نمی توانم فقط به میل و اصرار پنج فرزند م عمل کنم و فرزندان بسیار دیگرم را و دانشجویانم را فراموش کنم . نمی توانم. نمی شود.


یکی از فرزندانم به اصرار و پیش و پس از هک شدن وبلاگم از من می خواست که حتما و هر چه زودتر آن را تعطیل کنم و فی الجمله منظورش این بود که بین همه ی مشکلات زندگی ، پدری در بند داشتن یا یتیم شدن دیگر کوفت بدی است و زیادی هم هست . او البته از آغاز هم با وبلاگی شدن من مخالف بود و آن را دور از شان و شخصیت آدمی مثل من می دانست . گه گاه هم که تک و توکی از کامنت گذاران مودب و محترم مرا با حرف های زشت خود می نواختند ، آتوی اضافی دستش می دادند و خیط او به من راست می شد و حق بیشتر به جانب او می رفت .

جریا ن خوش و حیات بخش جنبش سبز که پیش آمد ، من وظیفه ی خود دانستم که به عنوان یک آدم ، یک انسان ، یک مسلمان ، یک دانشجو ، یک قلم به دست ، یک پژوهشگر و یک استاد دانشگاه ، جزیی از دریای خروشان آن همه سبزی و سر سبزی باشم و با رویکرد و روش و منشی که چهار سال بر خاک این سامان ، اسب چهار نعل استحمار ، خشونت ، پرده دری ، فریب ، دین ستیزی ، قانون گریزی و دشمن تراشی تاخته و تمام تلاش خود را بر خریدن مردم ، و نه شنیدن آن ها گذاشته ، به رای و نظر و اندیشه ی کارشناسان و خبرگان و حتی علما و مراجع دینی اهمیتی نداده و حرمت ایشان شکسته و مخالف خود را بزغاله و خائن و خائف و احمق خطاب کرده ، مخالفت کنم .

پس از انتخابات که بهار سبز به بلائی زمینی گرفتار آمد و خزان شد و هر زبان و قلم و قدمی که مخالف امر چرخید ، خس و خاشاک شد و حتی المقدور و عند الاقتضاء به زیور باتون و پوتین و مشت و لگد و گاه حتی گلوله ی داغ آراسته شد و سبزی نه به زردی که گاه به سرخی نیز گرائید و حکایت من نیز از فضای مجازی محو شد ، فشار نیز بر من چند چندان شد و قسم و آیه و بالاخره تسلیم شدم و به خلاف میل دکان را بستم که برای فرزندانم پدری ، برای خواهرانم برادری و برای ایل و تبارم ، خویشی کرده باشم .

اما امروز ، روز پدر است . هر چه کردم نتوانستم طاقت بیاورم .

من پدر سمیه توحید لو ، محمد رضا جلائی پور و دیگر دانشجویان و جوانان در بند هم هستم و دریغ است که خاموش بنشینم و کنج عافیت گزینم . و نشد که نشد . عهد شکستم و دو باره آمدم . نمی توانم فقط به میل و اصرار پنج فرزند م عمل کنم و فرزندان بسیار دیگرم را و دانشجویانم را فراموش کنم . نمی توانم . نمی شود . مگر خودم بارها این حرف سعدی علیه السلام را در خلوت و آشکار زمزمه نکرده ام که :

مبین آن بی حمیت را که هرگز

نخواهد دید روی نیک بختی

که آسانی گزیند خویشتن را

زن و فرزند بگذارد به سختی

محمد رضا جلائی پور و همسرش فاطمه شمس ، بالاترین نمره ها را از معلم سخت گیری مثل من گرفته اند . سمیه توحیدلو هم . این ها نخبه ی واقعی بودند . استعداد های درخشان واقعی بودند . آدم بودند . زنده بودند . اهل قلم بودند . با ادب بودند . رویکردی انتقادی داشتند . فعال بودند . سیاسی بودند . اجتماعی بودند . فرهنگی بودند . همانی بودند که من می پسندیدم . من آن ها را دوست داشتم و دارم و به آن ها افتخار می کنم و از توفیقاتشان هم خوشحال و خرسند می شوم .

وقتی شنیدم محمد رضا جلائی پور و همسرش فاطمه شمس برای شرکت در فعالیت های انتخاباتی ، درس و زندگی شان در خارج را رها کرده و به ایران آمده اند ، احترام و عزت آن دو نزد من هزار برابر شد . کسانی بین دانشجویان و حتی بین اساتید هستند که زورشان می آید فاصله ی صد قدمی بین کلاس یا اتاق کارشان و سالنی که جلسه ای در آن برگزار است را طی کنند و چند دقیقه ای حرف های این و آن کاندیدا یا حامیان و نمایندگان آن ها را گوش کنند . انگار که مرده اند و باید به فتوای حافظ علیه السلام بر جنازه شان نماز کرد .

سمیه توحیدلو هم از همان آغاز فعال شد و در ستاد مهندس موسوی ، شبانه روز کار می کرد . در این مدت ، ما او را هفته ای یک بار هم نمی دیدیم .

هر سه نفر ، دانشجویان بلند مرتبه ، سیاسی ، اجتماعی ، فرهنگی ، اما مودب به آداب تعادل و تعامل و تعقل و اصلاح و آرامش و اجتناب از تنازع و تنش بودند . اهل هم کاری ، هم یاری ، هم اندیشی ، هم پژوهی و هم راهی بودند .

اما امروز سمیه توحیدلو و محمد رضا جلائی پور ، هر دو بندی اندیشه های خویش اند . و واانصافا که جای این گونه دانشجویان من ، نه در زندان و بند است . امروز مملکت ما بیش تر از همیشه به چنین نخبگانی نیازمند است .

عجیب نیست که از آن سو توی بوق و کرناست که می خواهند زندان زدایی کنند و اجازه دهند که این یا آن مجرم و بزهکار ، به جای بندی و علاف هلفدونی شدن ، رها شود و در زمین خدا دنبال کار وکاسبی و لقمه نانی باشد و خاکی بر سر خود به ریزد و از این سو  زندان زایی می کنند و دانشجویان و نخبگان را از سر کار و کاسبی و زندگیشان می گیرند و می برند زندان و علافی ؟!!

خدائیش هر چه بیشتر به حرف های سید احمد خاتمی در نماز جمعه ی 5/ 4 / 88 فکر می کنم ، بیشتر پریشان می شوم و بیشتر دلم می گیرد و به حال اسلام و مسلمین افسوس می خورم . از همین رو ، روی سخن من با ایشان است و هشداری و انذاری و تقاضایی

پناه می بریم به خدا . یک سید ، یک آخوند ، یک امام ، یک امام جمعه ، با چنان نفرت و انزجار و شقاوتی در بلند گوی نماز جمعه فریاد می زند که باید ” … قاطعانه و بیرحمانه …” با این و آن بر خورد شود که انگار با یک لشگر دشمن و قاتل و جانی حرفه ای و کافر ، طرف است و راستی راستی طرف او نه میلیون ها هم وطن و هم دین و مذهب او بلکه عده ای یاغی و باغی و محارب با خدا و مفسد فی الارض اند .

خوب است که حرف اسلام است و دین خدایی که ارحم الراحمین است وگر نه چه می شد ؟!!

خوب است که حرف اسلام است و پیامبری که رحمته للعالمین است وگر نه چه می گفت ؟!!

خوب است که حرف اسلام است و امامی که همای رحمت است وگر نه چه می کرد ؟!!

ما همیشه شنیده بودیم ، از خود همین آقایان هم شنیده بودیم که دائر مدار دین خدا ، مدارا و مروت است و رحمت و مرحمت و نهایتش عدالت . حرفی از بی رحمی نبود .

آقای سید اولاد پیغمبر ، آقای امام جمعه و جماعت : کو رحم و کو مروت ؟!!

عجیب نیست که همچون منی باید به همچون شمایی نصیحت کند و شما را به مدارای با خلق خدا دعوت کند ؟!!

عجیب نیست که همچون منی باید حرف آن چوپان بی سواد را به شمای امام جمعه ی ام القرای شیعه یاد آوری کند که :  هزار تا فوت و فن داره چوپونی  ؟!!

آقای خاتمی : دل یک جوان مخالف اندیش را به دست آوردن و برای او و نظرش احترام قائل شدن ، کاری است هنر مندانه و دشوار، اما رحمانی و سراسر خیر و منفعت . در عوض ، به روش زشت شما عمل کردن و همه را راندن و محارب و باغی و یاغی کردن هیچ هنری نمی خواهد ، هیچ زحمتی هم ندارد ، اما کاری است شیطانی و بسیار پر هزینه  .

آقای خاتمی : ما از آدمی مثل شما چیزی ، روشی ، رویکردی و منشی غیر از آقایان یزدی و جنتی توقع داشتیم . حالا هم دیر نشده . شما امام جمعه ی این بلاد هستید . پا پیش بگذارید . بساط یاغی و باغی و مفسد و فاسد کردن جوانان را کنار بگذارید . به جدتان نگاه کنید که خلق عظیم بود و رحمته للعالمین . به مناسبت روز پدر اخم هایتان را باز کنید . همین الآن راه بیفتید و ریش گرو بگذارید و به تاسی از علی که همای رحمت بود ، حد اقل ، جوانان و دانشجویان و نخبگان این دیار را که ابواب جمعی حوزه ی امامت شما هستند از بند رها کنید .

آقای خاتمی : شده که مدتی از فرزندتان دور شده باشید ؟!!

آقای خاتمی : شده که مدتی ندانید فرزندتان کجاست و چه می کند ؟!!

آقای خاتمی : حال و احوال ما پدران که فرزندانمان به جرم ابراز عقیده شان در بندند را می فهمید ؟!!

آقای خاتمی : اگر فرزندان ما گناهی هم مرتکب شده باشند ، مگر از حد حرف زدن و نوشتن فراتر رفته است ؟!! مگر خود شماها به ما یاد ندادید که “ … و من عفی  فاصلح … ” ؟!!

آقای خاتمی : آقای امام جمعه : از پیشنهادتان در نماز جمعه 5/ 4/ 88 استغفار کنید . من چهار سال پیش ، در اداره ی آگاهی شیراز ، فیلم زخم های تیغ بیرحمی را بر پیکر مادر هفتاد و پنج ساله ام دیده ام و هنوز حتی با انواع قرص و دوا و درمان ، هر شب کابوس می بینم .

آقای خاتمی : آقای امام جمعه : از خدا بترسید . بیرحمی را تبلیغ و ترویج نکنید . دل مادران و پدران و فرزندان این مردم را بیش از این نلرزانید . یا علی بگویید و وساطت کنید و فرزندان و دانشجویان و جوانان و نخبگان ما را آزاد کنید . آن ها ممکن است مخالف افکار شماها باشند ، اما دشمنتان نیستند . آن ها نخبگان این ملت اند . آن ها خادمان این مرز و بوم اند .

آقای خاتمی : آقای امام جمعه : حالا که نمی توانیم بر بلندی ، ندای الله اکبر سر بدهیم ، اقلا شما چاهی باشید که تظلم خود را در آن فریاد  کنیم .

آقای امام جمعه : سمیه توحیدلو و محمد رضا جلائی پور و ده ها جوان دیگر دانشجوی دربند ، مایه ی افتخار و سربلندی این ملک و ملت اند ، رهایشان کنید .

آقای امام جمعه : سمیه توحید لو و محمدرضا جلائی پور ، فرزندان این انقلاب اند ، مسلمان اند ، عامل به احکام دین خدایند ، با تمسک به ولایت علی بن ابی طالب ، وعده ی امان از آتش دارند . رهایشان کنید .

آقای امام جمعه : من کار دیگری جز همین که برخی از جوانان دربند را به شما و امثال شما معرفی و به اسم علی امیر المومنین استرحام کنم نمی دانم .

لطفا در روز پدر ، فرزندان ما را آزاد کنید و مردم را از ملالت در آورید . مردم از شما و علما توقع دارند که بر طبل بیرحمی نکوبید . شماها خودتان به ما یاد داده اید که ” … ارحم ترحم  .. ” ، رحم کن تا به تو رحم شود .

لطفا در روز پدر ، فرزندان ما را آزاد کنید و مردم را از ملالت در آورید . مردم از شما و علما یاد گرفته اند که ” … عالم بی عمل درخت بی ثمر است … ” . دور و برتان را در قم نگاه کنید . چه فضای ملول و دلگیری درست شده  :

نه من ز بی عملی در جهان ملولم و بس

ملالت علما هم ز علم بی عمل است

آقای خاتمی : آقای امام جمعه : جوانان دربند ، فرزندان شمایند . به حرمت روز پدر ، به حرمت همای رحمت علوی ، از مرکب بیرحمی پائین بیائید و با شاه کلید رحمت مصطفوی ، قفل های زندان را بگشائید و یادتان باشد که :

خلل پذیر بود هر بنا که می بینی

به جز بنای محبت که خالی از خلل است

یا علی مدد

 

 

 

ارسال به شبکه های اجتماعی   facebook فیس بوک   balatarin بالاترین   Donbaleh دنباله

اخبار و مقالات را از طریق ای میل دریافت کنید:
خبرنامه