صبح ساعت هشت و نیم خواهرم را تشویق کردم که با هم برویم خواهرم ازم قول گرفت زود برگردیم. بابا گفت: روز جمعه توی این شلوغی کجا می روید؟ ما گفتیم می رویم خرید، کاری به شلوغی نداریم، سوار اتوبوس شدیم. توی راه سه خواهر بسیجی سوار شدند که به جای روسری چفیه سر کرده بودند و من انی دلم سوخت که چرا من نمی توانم روسری سبز سر کنم و باید دستبند سبزم را زیر مانتوم مخفی کنم.
به چهار راه تختی و دروازه دولت رسیدیم، پر بود از نیروهای انتظامی. گویی قرار بود اسرائیل یا امریکا به اصفهان حمله کنند. به سیدعلیخان که رسیدیم پیاده شدیم، جمعیتی روی صندلی ها آرام نشسته بودند، خانم های چادری و خانم های مانتویی، پسران جوان و مردان میانسال. دو پسر جوان با برگ سبزی در دستشان رد شدند ما خنده مان گرفت. بعد دو لباس شخصی از کنار ما رد شدند و قدمی نگذشته بودند که یکی از آن ها بی سیمش را درآورد و چیزی گفت.
همه منتظر بودند، جمعیتی از آن طرف رودخانه آمدند و ما جمع شدیم و شعار دادیم یا حسین، میرحسین، بعد شعار دادیم رای ما خون شده، ایران فلسطین شده، بعد الله اکبر گفتیم و بعد نیروی انتظامی و لباس شخصی ها از پشت به ما حمله کردند. فرار کردیم، ترس و خشونت را برای اولین بار احساس کردم. جوری به ما حمله کردند گویی ما هم وطنشان نبودیم، ما دست خالی، تنها با دست بندهای سبز. باورم نمی شد، مرد قوی جثهای چنان حمله کرد که گویی در صحنه جنگ است و لگد محکمی به زنی جوان زد.
در حین فرار دختری به زمین افتاد، آخر همه هول کرده بودیم. به خیابان سیدعلیخان برگشتیم، گاز اشکآور زدند، چشمانم میسوخت، دود سیگار رهگذری در چشمانم دمیده شد. چند نفری گفتند ندودید و بعد جمعیت گفت، نترسید نترسید ما همه با هم هستیم. دو دسته شدیم در دو سوی خیابان و روبروی ما پر بود از نیروهای انتظامی و لباس شخصی. همه شعار دادیم نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران، مرگ بر دیکتاتور. این شعار را چندین بار گفتیم، خواهرم به شدت ترسیده بود، اولین بار بود که این صحنه را با هم دیده بودیم.
خواهرم دستم را گرفت، جمعیت به سر خیابان سپه رسیده بود. ما کمکم برگشتیم، خواهرم میترسید. روز بعد از پسرعمویم شنیدم که او هم آن جا بوده است و به میدان امام هم رفته بودند. او تعریف میکرد که در میدان بسیجیها مشتهایشان را گره میکردند، به طرف معترضین میآمدند و میگفتند مرگ بر منافق، مرگ بر ضد ولایت فقیه و نیروی انتظامی برای جلوگیری از درگیری معترضین و بسیجیها، به طرف معترضین گاز اشکآور شلیک کرده است.
پسر عموی ام تعریف می کرد دختر جوانی پشت سر ما پرچم سبزش را تکان میداد که به طرفش حمله کردند، اما ما نگذاشتیم او را بگیرند و به او گفتیم پرچمات را داخل کیفات بگذار، ولی دختر جوان باز هم پرچمش را تکان میداد. آقای توکلی، ما هموطن شما نیستیم؟ بسیاری از معترضین آن روز جوانان بعد از انقلاب بودند، همگی در ایران و اصفهان به دنیا آمده بودیم. کسی ما را هماهنگ نکرده بود، همه جمعیت خودجوش بود، دو دختر از شاهینشهر آمده بودند، سه دختر جوان هم در اتوبوس همراه ما به راه افتادند.
ما هیچ امکاناتی نداشتیم، هیچ سلاحی نداشتیم جز دستبندهای سبز که بعد از حمله پلیس و لباس شخصی ها آنها را هم پنهان کردیم. آقای توکلی، ما هیچ امکاناتی نداشتیم، آقای موسوی، خاتمی و کروبی برای ما مثل نیروهای موافق دولت، پلاکارد بزرگ، اتوبوس و بلندگوی سیار نگرفته بودند، ما خودمان شعار میدادیم، با همهی ترس مان از نیروهای پلیس و لباس شخصی که روبرویمان بود.
آقای توکلی، معترضین که شما از آن ها نام بردید ما بودیم، دختر و پسرهای جوان، زنان و مردان میانسال که تنها هویتشان و تفاوتشان در دست بندهای سبز بود. آقای توکلی شما بگویید شما آسیبشناسی کنید، نسلی که طاغوت را به خود ندیده است چرا باید بگوید نه غزه نه لبنان، جانم فدای ایران؟ آقای توکلی شما بگویید، بدون خشونت ما را قانع کنید، که ما جوانان چرا شاید فلسطین را از یاد بردهایم، ما که هواخواه اسرائیل نیستیم.
آقای توکلی، بسیاری از ما جوانان و پدران و مادرانمان سال قبل و سالهای قبلتر از آن نیز در خانه می نشستیم و روز قدس شعاری برای حمایت از فلسطین نمیدادیم، آیا ما اسرائیلی بودیم و خود خبر نداشتیم؟ ما که تابعیت ایرانی داریم و مسلمان، اما ما که جمعیتمان هم کم نیست، فلسطین را فراموش کردهایم، زیرا بغض کردهایم که در جامعهای زندگی میکنیم که به مطالبات مان رسیدگی نمیشود.
ما بغض کردهایم چون فلسطینی های مسلمان، از ستم یهودی های اسرائیلی در امان نیستند و ما یک پله بالاتر از آن ها، از ستم و خشونت هموطنان مثلا مسلمان خود در امان نیستیم. حالا میدانید چرا میگوییم نه غزه نه لبنان، جانم فدای ایران؟ ما رنج غزه ای ها را میفهمیم و کاری به هولوکاست نداریم، ما رنج و سنگ های فلسطینی ها را می بینیم، اما فراتر از آن در این رنج به عینه دست و پا می زنیم، که چرا با معترضین پس از انتخابات این گونه رفتار میکنند، ما همه مسلمان و ایرانی هستیم، ما همه ایرانی و مسلمان هستیم.
یک ایرانی سبزاندیش مسلمان مخالف خشونت
چاپ
فیس بوک
بالاترین
دنباله

خبر خوان (آر-اس-اس)