آخرین افزوده ها
  11:54 عصر پنج‌شنبه، 26 آذر 1388

10:24 عصر یک‌شنبه، 12 مهر 1388

موضوعی برای اقتراح و اولین پاسخ:

عدم تقارن جنبش سبز و سیاست خارجی غرب در قبال دولت کودتا

موج سبز آزادی این دو پرسش را به اقتراح می‌گذارد: ۱. کدامیک از سیاست‏های فعلی غرب در برابر ایران (مثلا تحریم/بحث حقوق بشر یا حمله احتمالی) ممکن است به جنبش سبز کمک کند یا برای آن پیامد منفی داشته باشد؟ ۲. جنبش چه انتظاری می تواند از غرب داشته باشد؟ برای شروع این بحث،‌ نخستین يادداشت در پاسخ به پرسش‌های فوق را یکی از خوانندگان موج سبز آزادی برای ما ارسال کرده است:


۱
حاکمیت در ایران امروز دو چهره دارد، چهره‌ی عمومی هر حاکمیت متعارف و چهره‌ای از حاکمیت یک دولت استثنایی، و لذا دو نوع رفتار هم دارد: یکی ناظر بر وظایفی که هر حاکمیتی اگر آن‌ها را در برابر مردم‌اش ادا‌نکند مورد ملامت است، دیگری کار‌هایی که می‌کند ولی اگر نمی‌کرد یا نمی‌توانست بکند مردم‌اش آسان‌تر زندگی‌می‌کردند. این دسته‌ی دوم خود دو بخش دارد: یکی آن که به ثبات و امنیت منطقه و جهان هم مربوط‌می‌شود، و دیگری آن که ربط روشنی با این ندارد. دسته‌ی سومی از کار‌ها هم هست که حاکمیت در ایران نمی‌کند ولی اگر می‌کرد به مصلحت ایران یا دیگران و یا هر دو می‌بود. من با بررسی دو سطح اول و سوم شروع‌می‌کنم چون می‌خواهم اول نشان دهم ذهنمان را باید از این دو سطح منصرف‌کنیم و بر سطح دوم متمرکز شویم.

سطح اول

هر اقدامی از سوی بازی‌گران جهانی می‌تواند ناظر بر یکی یا برخی از یا همه‌ی این سه ساحت باشد. به نظر من از دیدگاه اخلاق سیاسی چندان نیازی به استدلال‌هایی پر‌شمار نیست که بازداشتن یک دولت از ایفای وظایف‌اش در سطح اول نا‌روا است. رکن هر استدلالی برای این داوری هم‌آن حکم کلان است که بود حاکمیت از هر جنس که باشد بر نبود آن رجحان‌دارد. در این‌جا به همان میزان که حاکمیتی از ایفای نقش‌های سطح اول باز‌داشته‌می‌شود گویی امتیازی داده‌می‌شود به فقدان حاکمیت، چون بود حاکمیت چیزی نیست جز نمود هم‌این نقش‌هایی که به نام آن ایفا‌می‌شود. اگر فی‌المثل شبانی یا باغبانی به نیکویی رمه یا درختان‌شان را رعایت‌نمی‌کنند و مثلاً آب به آن‌ها نمی‌رسانند، به‌مجازات ایشان نمی‌توان راه آب را بر باغ رمه بست. یا اگر سر‌پرست خانواده‌ای در تکفل و تدبیر امور منزل کاهلی‌می‌کند نمی‌توان او را با اخراج‌اش از محل کار و قطع ممر در‌آمدش مجازات‌کرد که چرا مخارج زندگی را تأمین‌نمی‌کند. این به جای مجازات آن خاطیان هم‌دستی با ایشان است و نقض غرض؛ بهانه‌ای تراشیدن است برای این خاطیان که اگر به وظایف‌شان عمل‌نمی‌کنند در واقع به این خاطر است که دیگرانی ایشان را از آن باز‌داشته‌اند و ایشان نه مقصر که صرفاً قاصر اند و آن باز‌دارندگان اند که مناع‌الخیر اند و مقصر اصلی این نا‌برخورداری‌های خانه و باغ و رمه.

سطح سوم

لایه‌ی داخلی سطح سوم موضوعاً و مطابق تعریف از دستور کار سیاست خارجی دیگر دولت‌ها خارج است. اما لایه‌ی خارجی آن به قول مکتب واقع‌گرایی شکل‌دهنده‌ی اصلی بخش عادی و همیشه‌گی روابط و سیاست بین‌الملل یعنی هم‌این مناسبات متعارف میان دولت‌ها بوده‌است و دامنه‌ای متنوع از جنگ تا ائتلاف را هم می‌پوشاند. اساساً همیشه دولت‌ها در روابط و سیاست خارجی به دنبال وا‌داشتن دیگر دولت‌ها به ایفای نقشی هستند که اگر به خود وانهاده شوند ایفا‌نمی‌کنند. در این لایه از این سطح همه‌ی منطق تصمیم‌گیری و تصمیم‌سازی باز مطابق مکتب واقع‌گرایی صرفاً منافع ملی یا منطقه‌ای یا جهانی هر یک از بازی‌گران است و نمی‌توان از زاویه‌ی منافع جنبش سبز چیزی را از سیاست‌های غربیان در قبال ایران در این سطح تحت‌تأثیرقرار‌داد. بنا‌بر‌این این سطح هم موضوعاً از بحث ما خارج است، چون بحث ما اینجا در‌باره‌ی اتخاذ سیاست‌هایی خاص در‌مورد مسأله‌ای خاص است نه همه‌ی سیاست و روابط بین‌الملل میان غرب و ایران به‌طور کلی و در سطح عمومی.

بله، یک راه باقی‌می‌ماند که در لایه‌ی دوم این سطح بتوان طرف غربی را متقاعد‌کرد که در تصمیم‌ها‌یش منافع جنبش سبز را در‌نظر‌بگیرد، و آن این است که به آن‌ها اثبات شود که اگر جنبش سبز ساخت صوری و رسمی قدرت را در ایران به‌دست-گیرد منافع غربیان بیش‌تر تأمین می‌شود یا نگرانی‌هایشان کم‌تر می‌شود، که این دو هم به نظرم گزاره‌های به‌شدت نامعتبری هستند و به‌آسانی نمی‌توان آن‌ها را به آستانه‌ی باور مخاطبان کارشناس و کار‌کشته‌ی غربی رساند یا حتی نزدیک‌کرد. بگذارید صریحاً بگویم که به نظر من از قضا هم‌این دولت ضعیف بر‌آمده از تخلف و تقلب است که منافع همه‌ی اطراف بازی را تأمین می‌کند مگر منافع ملی ایرانیان را. و از این جهت غربیان چندان بی‌راه نمی‌روند اگر هم‌چون گذشته از این پس نیز با هم‌این حاکمیت نیم‌بند نا‌مشروع در عین اشتلم رفتن تا‌کنند و همواره بنوازندش به هر دو معنا، گاهی به‌مهر و گاهی به‌قهر! از چشم‌خانه‌ی سیاست خارجی غربیان که نیک بنگری چون‌این حاکمیت آلوده‌ای چه باک که به نا‌مشروعی سیاه‌روی است، حال که شیرینی عالم با اوست یعنی مایه‌ی تأمین بی‌چشم‌داشت منافع غربیان است و بر دریایی از آن مایع سیاه آتش‌نهاد نشسته-است، نفت دارد، آن تلخ‌وش یا تلخِ خوش که جمعی صوفیانه امّ الخبائث استبداد نوین ایران‌اش خوانده‌اند. این‌ها همه هست، از چشم غربی، باکی نیست، باشد؛ گیاه هرز و زایده‌ی هرزه‌ای است روییده بر درخت این ملک و ملت که از رگ آن می توان شیره‌ی آن درخت را مکید و بعد به وقت‌اش هم‌چون روسپی‌ای از کار افتاده سنگ‌باران‌اش کرد. چه بهتر از این؟ خدا و خرما با هم.

از این که بگذریم، یک فرض دیگر می‌ماند برای جلب نظر غربیان به سوی اتخاذ تصمیم‌هایی که سر جمع در کنار دیگر مناسباتی که با ایران دارند به این برون‌داد برسد که جنبش سبز ایران نه به ساخت سخت قدرت دست یابد و نه یک‌سره جاروب شود. بل که امر بین الأمرین ... بماند و بپاید ولی کج-دار-و-مریز. این وضع می‌تواند در معادلات منافع غربیان معنا‌دار‌ترین و سود‌مند‌ترین وضع و حال جنبش باشد. چرا که زخم کهنه‌ای می‌شود بر صورت حاکمیت که برای پوشاندن آن باید هر بار تن به خیانت‌های بیش‌تری در حراج منافع ملی بسپارد. این هم هر چه باشد خواستی نیست که از منظر منافع ملی ایران و با منطق موقعیت جنبش سبز کوچک‌ترین تناسبی داشته‌باشد.

 و اما سطح دوم

عزم بر تغییر رفتار یک حاکمیت سیاسی اگر خارج از دایره‌ی روابط متعارف سیاسی (یعنی دومین لایه‌ی سطح سوم) باشد نشان از یک وضعیت بحرانی و مسأله‌ی حاد دارد که نیاز به تدبیری خاص را بر‌انگیخته‌است. صورت‌بندی اصلی من از مسأله این‌جا این است که دو دسته نیاز متفاوت و نا‌هم‌جنس یکی از درون و دیگری از بیرون دو دسته‌ی متفاوت از بازی-گران را بر تغییر رفتار حاکمیت ایران عازم و جازم ساخته‌است. اگر آن نیاز‌ها تنها متفاوت بودند مسأله باز آن قدر دشوار نبود که حالا هست با نیاز‌هایی نا‌هم‌جنس، یعنی دو دسته نیاز‌ بی هیچ دامنه‌ی مشترک میان‌شان. نیاز غربیان به همکاری ایران در افغانستان و عراق، تأمین و تضمین جریان انرژی آسان و ارزان، عدم مزاحمت در روند طرح صلح خاورمیانه با محوریت حل معضل اسرائیل و فلسطینیان و ارایه‌ی تضمین‌های قابل اعتماد بر عدم تهدید اسرائیل است. نیاز مردم ایران به توسعه، ارتقا و امنیت زندگی شهروندی است و اندکی دموکراسی و عدالت قضائی. هم غربیان و هم مردم ایران هر دو نشان-داده‌اند که با تأمین و حتی با خیال امکان تأمین نیاز‌هاشان حاضر اند چشم بر نیاز‌های دیگری ببندند، از آن تغافل کنند یا حتی بر سر آن معامله‌کنند. با این تعبیر مایل ام بر دو ویژگی تفاوت و نا‌هم‌جنسی این دو دسته نیاز بر یک ویژگی از ویژگی‌های این دو دسته ارباب حاجت و نیاز هم انگشت تأکید بگذارم: آن‌ها هر دو عمیقاً باور دارند که منافع و نیاز‌ها‌شان با حاکمیت ایران در غیاب دیگری و حتی در صورت معامله بر سر نیاز‌های دیگری قابل تأمین و پاسخ‌گویی است. حاکمیت ایران در هم‌این دامنه‌ی فراخ است که در همه‌ی سال‌های پس از دوم خرداد هفتاد وشش تا حالا توانسته‌است هر کار خواسته‌بکند تا سر مردم و نیز غربیان را به قول تحفه‌ی هزاره "به تاق بکوبد."

این سه مؤلفه است که با هم مسأله را لاینحل نشان می‌دهد. دو تای اول را نمی‌توان تغییر داد چون ویژگی‌های تعریف آن دو دسته نیاز اند، ذاتی اند. اما سومی را به سختی شاید چرا. پس من از این‌جا‌به‌بعد می‌خواهم بر لزوم و امکان تغییر این نگرش در هر دو سو به‌مثابه‌ی لزوم و امکان چرخشی استراتژیک تأکید کنم. همه‌ی آنچه در بحث از سطح دوم گفتم در باره‌ی منفعت‌جویی غربیان از قبل حاکمیت نا‌مشروع ایران را می‌توان ترجمه‌ی متقابل کرد و با مضامین مشابهی به روی‌کرد عموم مردم ایران نسبت به تأمین خواست‌ها‌شان از غربیان از قبل دولتی نا‌مشروع نسبت‌داد. فرض‌کنیم بله با تقریب خوبی می‌شود این کار را کرد، ولی یک عدم تقارن وجود دارد که اساساً جنس این دو رفتار و روی‌کرد را متفاوت‌می‌کند. هم‌این نکته است که به‌نظر من درک‌اش روزنه‌ای به سوی حل مسأله تواند ‌گشود. آن عدم تقارن این است که پویش‌های مردم ایران در این جنبش سبز تا وقتی به تغییر اساسی ساختار رژیم سیاسی منتهی‌نشده چون جهت‌گیری کلان آن دموکراتیزاسیون است به درجات مختلف به تضعیف این حاکمیت مبتنی بر تحکم فردی (autocratic) در‌برابر طرف‌های خارجی اعم از غربی و غیر‌غربی می‌انجامد که این خود سبب امتیاز‌دهی بیش‌تر حاکمیت به دیگران برای بقا می‌شود. اما در برابر غربیان مانند دیگران هر چه با این حاکمیت مراوده و مبادله و معامله می‌کنند به تقویت این حاکمیت در‌برابر مردم می‌انجامد.

این عدم تقارن را بسیار و بسیار می‌توان در باب مکانیسم‌ها‌یش توضیح داد با مثال و تفصیلات که از آن می‌گذرم. اما اگر چون‌این باشد با دور باطلی آزارنده مواجه ایم، اما خوش‌بختانه نه نا‌شکستنی. شکستن آن هم بر عهده‌ی غربیان است چرا که اولاً نفع‌بر این عدم تقارن اند، ثانیاً بر‌خلاف جنبش سبز ایران می‌توانند روی‌کردشان را در آن‌چه با حاکمیت ایران می‌کنند تغییر‌دهند.

تغییری که می‌تواند به حل مسأله منتهی‌شود در درجه‌ی اول تغییری در اقلام تحریم‌ها یا برگرفتن گزینه‌ی حمله یا وا‌نهادن آن نیست. تغییری است در آن‌چه در منطق و ساز‌و‌کار تصمیم‌سازی‌های دستگاه‌های سیاست خارجی ایشان باید روی‌دهد. باید اگر می‌شود متقاعد‌شان کرد که این گزاره غلط است: " منافع و نیاز‌ها‌شان با حاکمیت ایران در غیاب تأمین منافع مردم ایران و حتی در صورت معامله بر سر نیاز‌های آنان قابل تأمین و پاسخ‌گویی است." بر نادرستی این گزاره دلائل و شواهد تجربی باید‌آورد. اگر این تغییر استراتژیک در نگرش سیاست خارجی غربیان در قبال ایران ایجاد شود، آن وقت تازه بند از زبان جنبش سبز بر‌داشته‌می‌شود و گوش غربیان هم برای شنیدن آن استدلال‌ها باز‌می‌شود. وگرنه با این گوش و با این زبان بازی هم‌آن بازی سطح دوم است و در آن‌جا آن‌چه البته به جایی نرسد فریاد است. حالا فرض‌کنیم آن چشم‌ها شسته و آن گوش‌ها باز-شده‌اند، چه می‌توان از زبان جنبش سبز گفت؟

۲

تا این‌جا پس روشن‌کرده‌ایم که بازی در سطح‌های اول سوم بازی جنبش سبز نیست. در سطح دوم هم به‌شرط آن که پیش-فرضی اساسی در نگرش‌های کلان و منطق سیاست خارجی غربیان تغییر‌کند می‌توان امید اثری داشت.

مقدمه‌وار و به‌اختصار می‌گویم که به دلایل معتنا‌به بسیار باید نگاهمان را موقتاً از تغییر رفتار حاکمیت به سوی فهم مکانیسم-ها و منطق درونی اتوکراتیک شدن و اقتدار‌گرایانه-حکم‌راندن حاکمیت در ایران تغییر جهت‌دهیم. این منطق درونی بسط و بالیدن اقتدار‌گرایی اگر به‌دقت و درستی شناسایی شود می‌توان پرسش از چه‌گونگی تغییر آن را که لا‌جرم به تغییر رفتار حاکمیت می‌انجامد به پاسخی در‌خور نزدیک‌کرد. با این تنبه روش‌شناختی من با درز‌گرفتن بسیاری مباحثات می‌خواهم توجه مخاطب هوش‌مند را به اقتصاد سیاسی اقتدار‌گرایی در ایران و نیز آنِ جنبش سبز جلب‌کنم.

باز بی هیچ تفصیلی می‌خواهم به استدلال‌هایی اشاره‌کنم که به‌قوت نشان می‌دهند اقتصاد سیاسی شکسته‌شدن اقتدار‌گرایی حاکمیت در بسیاری کشور‌ها از جمله ایران لازم‌می‌آورد به روندی پر‌افت‌و‌خیز و نسبتاً طولانی بیندیشیم در دو سطح به‌هم-پیوسته: یکی تقویت نهاد‌های جامعه‌ی مدنی و ارتباط تقویت‌کننده‌ی جوامع مدنی جهانی با نهاد‌های مدنی ایرانی، و دیگری برداشتن تحریم‌های اقتصادی. این هر دو رو به یک قبله دارند و آن تقویت طبقه‌ی متوسطی است که نحوه‌ی بودن‌اش و شیوه‌ی زیست‌اش اقتدار‌گرایی حاکمیت را رام و نرم می‌کند.

این هر دو سیاست مستلزم تسهیل تحرک بین‌المللی هسته‌های جامعه‌ی مدنی ایران و تجهیز آن‌ها با تحلیل و اطلاعاتی است که به آن‌ها مزیت نسبی برای بقا و ارتقا می‌دهد چه از نظر اجتماعی و فرهنگی، چه سیاسی و اقتصادی. این یعنی یک موج رسانه‌سازی با هدف‌گیری ایجاد شبکه میان جوامع مدنی ایرانی داخل و خارج کشور و نیز میان جوامع مدنی ایرانی و جهانی. این خود مستلزم آسان‌گیری هوش‌مند و هدف‌مند مراودات ایرانیان در جهان است، نه تنها فیزیکی بل که در سطح سرمایه و ایده و نهاد‌سازی.

این‌هیچ نمی‌سازد مثلاً با سخت‌گیری در امور کنسولی و ویزا علیه شهر‌وندان ایران؛ یا نمی‌سازد با تحریم‌هایی که نهایتاً توش-و‌توان طبقه‌ی متوسط شهری را از آن خواهد ستاند و طبقه‌ی فرو‌دست را آماده‌ی انقلاب خواهد‌ساخت، و در این میان حلقه‌ی حاکمان را ثروت‌مند‌تر و متصلب‌تر.

مسائل روز‌مره‌ی سیاست را سیاست‌ورزان پای کار یک جوری حل و فصل می‌کنند، مثل ما‌جرای اتمی‌شدن ایران که به خودی خود تهدیدی علیه کسی نیست و فقط با حاکمیتی اوتوکراتیک است که منشأ تهدید‌تواند‌بود. اما مسأله‌ی موج سبز ایران یک مسأله‌ی روز‌مره‌ی سیاسی نیست و باید آن را هم‌پیوند با آینده‌ی دموکراسی و ثبات و امنیت ایران و منطقه سنجید نه با این یا آن رژیم سیاسی در ایران که هیچ معلوم نیست زود تار و پود اقتدار‌ش از هم نپاشد اما باز جای خود را به الگوی دیگری از خود‌کامگی نسپارد.

 

 

 

 

ارسال به شبکه های اجتماعی   facebook فیس بوک   balatarin بالاترین   Donbaleh دنباله

اخبار و مقالات را از طریق ای میل دریافت کنید:
خبرنامه