بی علاقگی مهدی کروبی نسبت به مباحث نظری در سیاست و حتی عدم توانایی او در این زمینه موجب شده بود طرفداران او ردایی برازندۀ قدّ و قامت او بدوزند و از توفیق و تفوّق "عمل" بر "نظر" سخن بگویند و ندا دردهند "دو صد گفته چون نیم کردار نیست". نظریه ای که آن را نامی خوش تر از "پراگماتیسم" [/ اصالت عمل](pragmatism) نمی توان نهاد و اگر در عالم سیاست بکار بسته شود آن را "پراگماتیسم سیاسی" (political pragmatism) نام است.
آن ها بر این بودند که گرچه رئیس جمهور مرد عالم نظر باشد و شیرین سخن بگوید اما رموز خسروی نمیداند و بنیاد حرف هم مانند تخت سلیمان بر باد است و دل بر آن نمی توان بست، "به عمل کار برآید به سخن دانی نیست". رئیس جمهور را وظیفه این است که سنگی از پیش پای ما بردارد نه اینکه از منازعات سیاسی پیروز بدرآید. "کارل مارکس"، اندشمند سترگ آلمانی در قرن 19 هم کم و بیش همین نظر را داشت. او کتابی دارد به نام "تزهایی دربارۀ فوئرباخ"، در تز یازدهم این کتاب چنین می آورد: "فلاسفه برای تفیسر عالم آمده اند حال آنکه آنچه مهم است تغییر آن است." شاید کسانی که شعار تغییر را برای مهدی کروبی برگزیدند نیم نگاهی هم به همین گفتۀ مارکس داشته اند. چنین رویکردی همان است که ما آن را پراگماتیسم نام نهادیم.
آموزۀ اصلی پراگماتیسم که به ضابطۀ پراگماتیک (pragmatic maxim) مشهور است عبارت است از اینکه معنای اندیشه ها، نظریه ها، ایدئولوژی ها، و ... چیزی نیست مگر "پیامدهای عملی" ای که ببار می آورند و آن ها را باید بر مبنای همان نتایج عملی با یکدیگر مقایسه کرد. اگر توفیقی در یک ایده نسبت به ایده دیگر هست، بدان سبب است که آن نظریه در عمل بهتر جواب می دهد و بیشتر گره از کار فروبستۀ آدمیان می گشاید. نزاع میان اندیشه ها، نزاع میان نتایج عملی آن هاست، نه نزاع میان حقایق عینی (objective truths).
اگر میان پیامدهای عملی دو اندیشه تفاوتی وجود نداشته باشد، میان این دو اندیشه نزاع اصیلی در کار نیست. و از همین جاست که پراگماتیسم، برای اینکه توضیح دهد کدام امور صادق و راست هستند و کدام امور کاذب و ناراست، نظریۀ صدق [/راست نمایی] ویژه ای دارد: اندیشه یا گزارۀ صادق در عمل کار می کند و درست می افتد وتغییری در عالم خارج می دهد. درستی یک گزاره به این نیست که با عالم خارج مطابقت داشته باشد، (آنچه "نظریۀ صدق مطابقت" نامیده می شود) نیز به این نیست که با گزاره های دیگری که شخص به آن ها باور دارد سازگار باشد (آنچه "نظریۀ صدق سازگاری" نامیده می شود). نظریۀ صدق پراگماتیستی، نظریه ای است که نظر به پیامدهای عملی ِ یک ایده دارد و به همین سبب آن را "نظریۀ صدق پیامد نگر" می گویند.
این بود عصارۀ سخن بزرگانی مانند چارلز سندرس پِرس (1893-1914)، ویلیام جیمز (1842-1920)، جان دیویی (1859-1952). پراگماتیسم به همۀ زمینه ها رخنه کرد، از روانشناسی و سیاست گرفته تا فلسفۀ علم و فلسفۀ دین. برای نمونه در فلسفۀ علم اگر میان دو فرضیه نزاعی درافتد، فرضیۀ مختار باید فرضیه ای باشد که در عمل درست افتد. فلاسفۀ علم پراگماتیست مانند ردُلف کارناپ، فیلسوف آلمانی پوزیتیویست که از اعضاء مهم حلقۀ وین بود، با همین نظریه راه حلی برای معضل "هویات نظری" یافت.
او می گفت وارد کردن یک هویت زبانی به یک دستگاه زبانشناختی ربطی به این ندارد که آن هویت وجود عینی دارد یا نه. بلکه باید دید آیا آن هویت به درد ما می خورد یا نه، به تعبیر دیگر آیا آن هویت را می توان به عنوان ابزار مناسبی برای گره گشایی های عملی بکار بست یا نه. چنین رویکردی همان است که آن را "ابزار گرایی" (instrumentalism) خوانده اند. درست بر همین قیاس، دستگاه اعداد حقیقی را بدین سبب به زبان می افزاییم که به درد می خورد و به تعبیری "جواب می دهد".
به هر روی فارغ از اینکه پراگماتیسم و نظریۀ صدق پراگماتیستی نظریۀ صائبی باشد یا نه، آن را می توان در عالم سیاست هم بکار بست. از مشخصه های پراگماتیسم سیاسی می توان به مواردی اشاره کرد. بر اساس پراگماتیسم سیاسی فضائل اخلاقی (از قبیل راستگویی، وفای به عهد، پرهیز از ریا و ...) صرفاً تا آنجا اهمیت دارند که اهداف سیاسی خاصی را برآورده کنند، ما با چنین فضائلی عهد نبسته ایم بلکه عهد ما با اهداف سیاسی مطلوبی که در نظر داریم بسته شده است. همچنین با اتخاذ چنین رویکردی، بیم آن می رود که هر آن نوزادِ "حقیقت" در برابر معبدِ "مصلحت،" ذبح شود. پراگماتیست سیاسی اصول ثابتی ندارد و بر هیچ زمین محکمی گام بر نمی دارد و مواضع او مواضعی لرزان و ژله ای هستند. و همین جاست که از ابن الوقت بودن و سازشکاری (opportunism) در صورت لزوم ابایی ندارد. عمل درست در نگاه او، عمل نتیجه بخش یا به تعبیری عمل پراگماتیک (pragmatic action) است.
به گمان ما آراء یک پراگماتیست تا اینجای کار چندان غریب نیستند. به هر حال سیاست اخلاق خاص خود را دارد و درباب رابطۀ سیاست و اخلاق و آنچه "اخلاق سیاسی" نامیده می شود سخن ها گفته شده است و شاید اخلاق در سیاست با اخلاق در عرف عام قدری تقاوت داشته باشد. اما بی توجهی شیخ به عالم نظر و اصالتی که برای عمل قائل بود و همچنین تکیۀ او بر روش "شیخوخیت" موجب شد که طرفداران مهدی کروبی او را در چنین قالبی جای دهند. اما طنز شیرین روزگار این شد که بالای شیخ بلند تر از این ردا بود و لاجرم آن را جراند و ردایی در خور قامت رعنای خویش بر تن کرد. ردای تازه ای که ما آن را پراگماتیسم اصولمند دانسته ایم.
به گمان من یک پرسش جدّی در برابر رویکرد پراگماتیستی وجود دارد و آن این است که اگر میان نتایج مطلوب سیاسی، (مثلاً ادامۀ حضور در حاکمیت) و اصولی از قبیل اصول انسانی، کرامت انسانی و خدشه دار شدن حقوق حقۀ انسان، تعارضی در افتد او جانب کدام طرف را می گیرد؟ اگر جانب آن نتیجۀ مطلوب سیاسی را بگیرد او را می توان پراگماتیستِ بی اصول دانست و اگر جانب انسانیت را بگیرد، او یک پراگماتیست اصولمند است.
پراگماتیست اصولمند را می توان به مدد اندیشۀ کانت در فلسفۀ اخلاق اش، جور دیگری هم توضیح داد: "امانوئل کانت" فیلسوف جریان ساز آلمانی قرن 18، در توضیح اینکه یک عمل چه هنگام اخلاقی ایست سه ضابطه را بیان می کند که یکی از آن ها چنین تقریر می شود که "عمل اخلاقی عملی است که به انسان چونان غایت بنگرد، نه چونان وسیله". وفق رأی کانت آدمی غایت است و او را نمی توان برای رسیدن به هیچ هدفی، هرچند متعالی وسیله کرد.
به گمان من، هر سیاست مدار پراگماتیستی که این ضابطۀ کانت را پذیرفته باشد و وفق آن عمل کند را می توان پراگماتیست اصولمند نامید. و چنین شد که مهدی کروبی با آنچه پس از انتخابات از خود نشان داد پراگماتیسم سیاسی را برازندۀ بالای خود، بُرشی تازه زد و از خود تیپِ سیاسی یک پراگماتیست پایبند به اصول را نشان داد. جامه ای که مثلاً برازندۀ قامت آن معاون اولی که او برای خود برگیزده بود (آقای "کرباسچی" شهردار اسبق تهران) نیست و بر تن او زار می زند.
آری، ظن قوی بر این است که عالیجناب کروبی نه خبر از کتاب "تزهایی دربارۀ فوئر باخ" داشته باشد و نه بداند "لودویگ فوئر باخ" چه جور جانوری بوده است. نه خبر داشته باشد که "کانت" آراء اخلاقی خود را در کتابی به نام "اصول بنیادین متافیزیکِ اخلاق" به رشتۀ تقریر در آورده است. اما او نشان داد از بسیاری از اخلاق خوانده ها بیشتر اخلاق ورزیده است و خوب می تواند موی اخلاق را از ماست بی اخلاقی بیرون بکشد. نشان داد که بر سر اصول انسانی با هیچ کس و برای هیچ هدفی چانه نمی زند و "لابی" نمی کند.
پای انسان که در میان باشد حق را می گوید، ولو بَلَغَ ما بَلَغ. رأی من در انتخابات دهم به مهندس موسوی بود و هنوز هم تاکتیک های سیاسی میر حسین موسوی در انتخابات را ارجح می دانم. اما آیا این چیزی از ارزش های بزرگی چون مهدی کروبی در دیدۀ من می کاهد؟ حاشا که چنین باشد. مهدی کروبی، با تیشۀ انسان دوستی، آنچنان سترگ نام خود را بر سینۀ پیر تاریخ حک کرد که کسی را یارای زدودن آن نام نیست. نام کروبی از این پس آدم را به یاد آن ضربه ای می اندازد که مرحوم مدرس با عصا بر فرق نامبارک رضا شاه کوبید.
اینکه کروبی فیلسوف سیاسی نیست، نظریه پرداز نیست، هرگز از ارزش والای او نمی کاهد. نظریه پرداز بودن به خودی خود برای کسی حسنی نیست و چه بسا نظریه پردازان جامعۀ بسته، به گناهی عظیم گرفتار آمده باشند. او انسان پاک دل ِ اخلاق ورزیده ای است که نَفَس گرمش به آدمی نوید می دهد که اینک روزنه ای زلال! ژنرال کروبی! نمی دانم این روزها از کسی شنیده ای که در آن شولای سپیدت به ماه می مانی!
پینوشت:
Correspondence theory of truth
Coherence theory of truth
Consequentialist theory of truth که به آن Pragmatic theory of truth هم گفته می شود.
به هویاتی از قبیل الکترون، کوارک، ژن، ضمیر ناخودآگاه، دما، اتم و . . . که وجود عینی مصادیق آن ها محرز نیست هویات نظری (theoretical entities) گفته می شود. در مقابل هویات نظری هویاتی مانند میز، درخت، چاقو و. . . وجود دارد که مصادیقشان بی شک دارای وجود عینی و انضمامی هستند.
Fundamental Principles of the Metaphysics of Ethics
چاپ
فیس بوک
بالاترین
دنباله

خبر خوان (آر-اس-اس)