آخرین افزوده ها
  11:54 عصر پنج‌شنبه، 26 آذر 1388

1:21 عصر پنج‌شنبه، 14 آبان 1388

روایت شما از راهپیمایی ۱۳ آبان ۲/ از سیزده آبان تا همیشه

از چهارراه ولی‌عصر به سمت خیابان طالقانی راه می‌رفتیم، نزدیک فرهنگستان هنر بودیم که صدای بلند شعار دادن را شنیدیم. گوش‌ام «مرگ بر دیکتاتور» انگار شنید. پا تند کردیم. یاد نماز جمعه‌ی هاشمی افتادم و صدای شعاری که از دور شنیدیم و پا تند کردیم به سمت مردم ِ سبز. پا تند کردیم سمت رواق فرهنگستان هنر.


همان‌جا که چند ماه پیش مهندس موسوی افتتاح‌اش کرد. صدای شعار بود که زیر سقف رواق می‌پیچید و نمی‌فهمیدم چه می‌گفتند. دل‌ام گرم شده بود که از میان آن همه مامور باتوم به دست، می‌رسیم به عده‌ای که مثل خودمان هستند و سلاح ندارند. خودم را انداختم توی رواق و ناگهان لرز افتاد به تن‌ام. نزدیک ۱۰۰  نفر مامور باتوم‌به‌دست زیر رواق ایستاده بودند و علیه موسوی شعار می‌دادند. دورشان را باز هم مامور باتوم‌به‌دست گرفته بود، لابد برای محافظت. احساس بره‌ای را داشتم که بین یک گله گرگ گیر افتاده. چرخیدم دور خودم. ساختمان فرهنگستان هنر را محاصره کرده بودند و صدایشان زیر سقف رواق مهندس می‌پیچید. باز پا تند کردم و دور شدم... دور شدم فکر کردم چه وحشتی از ما دارند، که این‌طور به خیابان‌ها آمده‌اند و برای ترساندن‌مان لابد، از معماری رواق کمک گرفته‌اند و صدایشان را انداخته‌اند در سقف آن‌جا به خیال ِ ترساندن‌مان شاید! کمی آن‌سوتر در خیابان طالقانی، دسته‌های دانش‌آموزان با سرپرستی معلم تربیتی‌ای، کسی، راه می‌رفتند و شعار می‌دادند. اغلب هیجان‌زده‌ی یک حرکت بودند، بیش‌تر از این‌که بدانند چه می‌گویند و چه‌کار می‌کنند، انگار. از کنارشان رد می‌شدم و فکر می‌کردم اگر در این روزها، من همسن این‌ها بودم ممکن بود همین‌طوری شعار مرگ بر منافق بدهم و راه بروم؟ در همین فکرها بودم که یکی‌شان از کنارم رد شد، توی صورتم نگاه کرد و گفت: خوش به حال‌تان.

این دو تصویر از ۱۳ آبان ۸۸، تا ابد در ذهن‌ام می‌ماند؛ به تلخی.

 

وبلاگ صفحه سیزده

 

 

 

ارسال به شبکه های اجتماعی   facebook فیس بوک   balatarin بالاترین   Donbaleh دنباله

اخبار و مقالات را از طریق ای میل دریافت کنید:
خبرنامه